سینمایی her رو دیدم و باید بگم چقدر توانا بود بود تو به تصویر کشیدن. واقعا دوستش داشتم؛ جدای از داستان و نوع ساخت و بازی و رنگ و نور و موسیقی متنش، از این جهت که تئودور واقعا من بودم تماشا کردنش رو برام قشنگتر کرده بود.
تنهایی. گیجی. اینکه نمیدونه چی میخواد. میدونه چیزی کمه ولی نمیفهمه چیه. وابستگی به کسی که دیگه نیست داره. چون میدونه خودش استیبل نیست نمیخواد کس دیگهای رو هم درگیر خودش کنه. ماندن در گذشته و زندگی با خاطرات. تعهد به رابطه قبلی و رابطههایی به نظر میرسه تمام شدن اما برای اون تموم نشدن و همین باعث میشه نتونه رابطه جدیدی شروع کنه چون احساس خیانت بهش دست میده. احساس ناکافی بودن و دوست نداشتن خود (یه جورایی) عدم اعتماد به نفس. فرار از احساسات واقعی در حالی که وسطشون گیر کرده. -یه جایی میگه فکر میکنم من همه احساسها رو تجربه کردم و بعد از این هر چیزی رو تجربه کنم نسخه ضعیفتری از همون قبلیاست:)- توانایی در نوشتن. از درون آبی و از بیرون قرمز. وقتی احساس آزادی بکنه بهترین خودش رو ارائه میده. میتونه دوست خیلی خوبی باشه و فرد مقابل رو در شرایط سخت درک و کمک کنه. از ارتباطهای کسی که دوستش داره اذیت میشه ولی به روی خودش نمیاره و سعی میکنه باهاشون کنار بیاد. سخت اعتماد میکنه و بعد وابستگی پیدا میکنه و ترس شدید از دست دادن داره. بعد از سوگواری و تجربه خودش رو جمع و جور میکنه...
یه دیالوگی هم وقتی تئودور میگه تو فقط باید برای من باشی سامانتا بهش میگه، که با اینکه ساده بود ولی سرش استپ کردم و به خودم فکر کردم "I'm yours and I'm not yours" :)
دوست داشتم دربارهش بنویسم.
