بیشتر از یکسال میشه که ندیدمش. یه چیزی بیشتر از دلتنگی ته دلمو چنگ میزنه. یه چیزی که گاهی از دل و ذهنم میگذره و به ته گلوم میرسه... یک دنیا حرف نگفته برای گفتن بهش دارم که وقتی بهشون فکر میکنم یادم نمیاد چی ان و برای پیدا کردنشون باید چی کار کنم! فقط خودم میدونم که چقدر با من زندگی کرده و همه لحظات و حس‌هام رو تو تنهایی‌م براش تعریف کردم و چه سیم طولانی و محکمی بین من و خودش وصله اونقدر که حتی بعضی وقتا باور نمیکنم...

حالم بده. حوصله آدما رو ندارم ولی مهربون و احمقانه رفتار میکنم. فردا شب یلدا خونه آقاجونه و مسئولیت من سالاد ماکارونی درست کردنه که درست کردم ولی دلم نمیخواد برم. دلم میخواد رو تختم ولو شم و آهنگ گوش بدم و فکر کنم. در زلف تو آویزم گوش میکنم. از جلوی هر کافه و رستوران و پارک و جای قشنگی رد میشم نگاه میکنم و خودم و اونو توش میبینم. دارم بی‌ربط حرف میزنم. از تاثیرات دلتنگی‌ـه:)