این روزا انقدر احساس تنهایی میکنم که به هر چیزی/کسی که احساسم ذرهای بهش کشش داره ناخودآگاه چنگ میزنم و به هر حس کوچیکی اهمیت میدم، اونقدر که یه وقتایی وسط راه وایمیسم و برمیگردم به خودم میگم چرا اینجوری میکنی؟ یهو اینهمه احساس و منطق متفاوت و متناقض از کجا اومده؟ چرا داری خفه میشی؟ همش دارم با خودم حرف میزنم و نمیفهمم و یهو به خودم میام میبینم یک ساعته یه خلوت پیدا کردم و دارم با خودم حرف میزنم و از همه چیز میگم. چند روزه به این فکر افتادم که دیگه راهحلهای روانشناسی و تراپی به دردم نمیخوره و باید برم پیش روانپزشک و دارو مصرف کنم. فقط دو ساله، اما به اندازه یه کوه خشمهای جدیدِ انبار شده دارم که فوران کردن و من انگار که دیگه تواناییای برای جلوگیری از این حجم از خشم و احساس رو ندارم. پارسال که تست کتل دادم بهم گفت ثبات هیجانی ندارم، اونموقع خیلی مطمئن نبودم اما الان کاملا مطمئنم که ثبات هیجانیم رو از دست دادم و هر روز با سوال "چه گوهی بخورم مواجهم؟" البته تفسیر کتلام خیلی چیزهای دیگه هم گفت که به خاطر فشاری که بعد از اون جلسه و شنیدن تفسیر بهم وارد شد برگهشو یه جایی گم و گور کردم و به هیچکس نشون ندادم. احتمالا یه جایی بین انبوه برگههای پر از کلمه و جملهایه که شرح حال مورسیِ لحظههامه. ولی راستش امروز عصر وقتی وسط حیاط دراز کشیده بودم و کتاب درسیِ قطورم کنارم باز مونده بود و فکرم پرواز کرده بود، به این فکر کردم که احتمالا همهی تفسیر و همهی اون تشخیصهای اون مشاور مزخرف درسته:).. اون موقع به خودم میگفتم یعنی دکتر_روانشناس و حامی همیشگیم که رابطهمون یکم متفاوتتر از بقیه مراجعهاشه_ بهم نگفته یا همچین چیزایی توی من ندیده؟یا من تغییر کردم؟ و به خودم تلقین میکردم آره معلومه که من مریض نیستم و این یارو اصلا مشاور نیست.. اما امروز با اینکه بازم میگم اون مشاور واقعا مزخرف بود _و حتی باید بیاد یه دوره پیش خودم بگذرونه_ حس کردم که حداقل تفسیر و تشخیصش درست بوده:). باید یه فکری به حال خودم بکنم. وضعیت خونه و رابطهم با بابا و داداشمم و در کل آدمها هم که افتضاح شده! حتی باورم نمیشه حاضرم مامانم برای دیدنم بیاد اما این وضعیت یه تکونی بخوره و یه اتفاق جدید بیوفته حتی اگه کثافت رو کثافت باشه، فقط باشه! فکر کنم تنها رابطههایی که هنوز سالم مونده و دوستشون دارم با دارسی و اناف باشه. رابطهم با دارسی که کاملا معلومه چرا هنوز سالم مونده و دوستش دارم:) و دومی هم احتمالا به خاطر فاصله و درکـه و یه حس پیچیده که هردومون نسبت به هم داریم.و این حقیقت درباره هر دو وجود داره که: و آن هایی که به همدیگر احتیاج دارند، با وسواس عجیبی از هم دور ایستاده اند. *اینو اناف برام چند روز پیش فرستاد و امروز هم لا به لای حرفهاش دوباره بهش اشاره کرد!
