در نیمههای بعضی از شبها
وقتی همه خوابند
برمیخیزم و با حال عجیبی
در حیاطِ خانه مینشینم،
گاهی به دیوار تکیه میزنم و
گاهی پاهایم را از پله آویزان میکنم و
در بیابری یا انبوه ابرهای آسمان
به ماه خیره میشوم؛
انگار که ماه مسحورم میکند
و جیرجیرکها آرامتر آواز میخوانند.
معمولا بعد از نجوا با ماه
حس خوبی در وجودم میغلتد،
از این توهم که شاید تو هم در همین لحظه
در یک جای این دنیا
به ماه خیره شده باشی؛
آیا تو هم در آن لحظه میاندیشی
که من هم در یک جای این دنیا
به ماه خیره شده باشم؟
چند روزیست عصرها که تنها هستم،
وقتی از هرم هوا کاسته شده و نسیم ملایمی میوزد
زیراندازی در حیاط میاندازم و
شیرقهوهام را کنار کتاب و دفتر و خودکارم میگذارم،
به آسمان خیره میشوم،
غرق افکار میشوم
به تو فکر میکنم و به همه چیز
و بعد خود را ملزم به درس خواندن میکنم و
از خلوت آسمان و ابر و نسیم
لذت میبرم.
