مغزم آنقدر درد میکند که در بستر خود بند نمیشوم. نه آنکه هزارباره میگرن آن را به این بیقراری کشانده باشد. که صدالبته میگرن پایدار است و اما چیزی ملالآورتر بر آن افزوده شده. اینبار از قِبَل گردباد ترشحات و توهمات و تجسمات و کلمات است که چند مدتیست در مرز جنون قرار گرفتهام و هیچگونه یارای مقابله با آن را ندارم. در کالبدم گویی ماری پیچ میزند و زهرش را آرام آرام در درونم خالی میکند. پادزهرش نمیدانم چیست. خود را به آن سپردهام. اکنون است که مخچهام از پس سرم بیرون کشیده شود! گویا از مرز رد شدهام.
برچسبها: بیشرح
