با اینکه دیر خوابیده بودم ساعت پنج، پنج و نیم -چشمام درست نمیدید- با حال بدی از خواب پریدم. جوری شبیه به بیرون پریدن از کابوس. اما هیچ چیزی از کابوس یادم نمیومد جز یه سری نورهای تاریک و تصاویر محو. تمام تنم درد میکرد. انگار یه نفر من رو با تمام وجود کتک زده بود. عضلات کمر و پشتم گرفته بود و احساس میکردم فیله کمرم له و بافت‌هاش از هم باز شده. خیلی تشنم بود و با اینکه گرمای خونه برخلاف خیلی از شب‌ها متناسب بود احساس گرمای شدیدی از درون داشتم. سخت و با ناله بلند شدم و رفتم آشپزخونه و از یخچال یه بطری کامل آب برداشتم و در حالی که از سرمای آب رو تو مری‌م حس میکردم همش رو سر کشیدم. بعد از آب زدن به دست‌هام رفتم دوباره نیم ساعت بخوابم تا یکم حالم بهتر بشه و بعد بیدار بشم. اما هر کاری میکردم خوابم نمیبرد. نمیفهمیدم چمه! یه خاطره محو تو ذهنم بود که نه میدیدمش و نه کنار میرفت... بلاخره خوابم برد و ساعت هفت بیدار شدم. خیلی خسته بودم. با عجله آماده شدم و بدون اینکه چیزی بخورم رفتم بیرون. هوا ترکیبی از ابری و آبی بود و اثرات بارون کوتاهی روی ماشین‌ها دیده میشد. به موقع رسیدم سر کلاس و تو ردیف دوم جای خالی پیدا کردم و ناچار همونجا نشستم. کلاس اول که یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بود رو هر جوری بود تقریبا خوب بودم. تایم تفریح میخواستم برم تو حیاط یکم هوا بخورم حالم جا بیاد که متوجه شدم علت یک هفته نبودن ز و سفرش به شهرشون چی بوده و گفت که روند آزمایش‌هاش یه مشکلاتی داشته و رفته بوده اونها رو رو درست کنه چون برای متاهل شدنش ازین مشکلات آزمایشی وجود داشته و فلان که درست نفهمیدم چون دیگه گوش ندادم و از کلاس بیرون رفتم. حالم بد بود. اون هیچوقت آدم ازدواج و این داستانا نبود. اون اتفاقایی هم که بین اون و من افتاده بود و در اصل کارهای اون، قبول کردن این مسئله رو برام سخت‌تر میکرد! استاد کلاس بعدی میخواست بعد مدت زیادی یه امتحان برای آمادگی قبل از شروع امتحانات ترم بگیره و من کم خونده بودم و میخواستم تو تایم تفریح درس بخونم. یه خط میخوندم و مغزم سر جاش نبود. بعد از جمع و جور کردن خودم و خوروندن چند تا درس به حافظه‌ام بلند شدم و رفتم برای کلاس بعدی. وقتی وارد کلاس شدم دیدم همه دور اونیکی ز جمع شدن و اون داره میگه چهار تا جاری داره و بقیه دارن درمورد چیزی به نام مادرشوهر حرف میزنن! با اینکه قبلا بهم گفته بود به ازدواج فکر میکنه و اگه پسر خوبی باشه میخواد ازدواج کنه اما یه لحظه ریختم و از یکی از بچه‌های گوشه‌تر پرسیدم که چی شده؟! با خنده خاله‌زنکی‌طوری گفت نفهمیدی؟شب یلدا عقد کرده گفتم چی؟ داری شوخی میکنی؟! جدی شد گفت نه شوخی چیه به خدا بعد به همون حالت خنده برگشت و گفت نیگا حلقه‌ش چه قشنگه و به حلقه گنده ز مورد نظر اشاره کرد گفتم آها و دوباره از کلاس بیرون رفتم... در طول کلاس کامل نمیفهمیدم استاد چی میگه، سرم درد میکرد، بدنم کرخت و گرفته بود و چشمام از خستگی میسوخت. امتحان رو خوب دادم اما همش کلمه تاهل جلوی چشمم بود. فقط میخواستم از اون محیط سمی فرار کنم و برگردم خونه. هر چی میگشتم ان‌اف رو پیدا نمیکردم که یکم از اون فضا دورم کنه. نیومده بود. اس‌یا هم خودش حالش خوب نبود. گذروندم و خودم رو بعدظهر کشوندم. و چیزی که امروز خیلی بهتر از همیشه فهمیدم این بود که واقعا ازدواج و تاهل هیچوقت برای من مسئله جدی‌ای نبوده و نیست و اصلا نمیتونم جدی بهش نگاه کنم و واردش بشم. با اینکه تقریبا درک جامعی ازش دارم و حتی درباره‌ش به خیلی‌ها کمک کردم و یه جورایی مشاوره دادم اما همیشه به عنوان یه قضیه دور از من بهش نگاه کردم.. شاید یکی از دلایلش هم شرایط و نوع زندگی‌م باشه.

*هر چی که هست الان فقط دلم به دو نفر خوشه که فعلا ازدواج نمیکنن و من رو از وارد شدن این شوک بهم دور نگه میدارن😭😂