مثل همیشه کسی صدام رو نمیشنوه. احساس از دست رفتگی میکنم. من باید یه جا بلند جیغ بزنم، داد بزنم و تمام چشمههای چشمهام رو خشک کنم و چشمه خون رو از جناقم به راه بندازم. صدای ملچ ملوچ جن اتاقم رو به یاد میارم. اون وجود داره. شاید هم من رو تسخیر کرده. چون اینروزها ناخودآگاه کارهایی میکنم که از من بعید شده. مثل سجده کردن. تو وجودم چیه که ظاهرا همه چیز باید خوب باشه ولی مثل مار به خودم میپیچم و حالم رو اینجور کرده؟ اینجور؟ چجور؟! انگار دارم مراحل تبدیل شدن رو میگذرونم... به خفگی گوشه تختخواب فکر میکنم و به بُهت از همه چیز. بچههای غیرممکنِ من، من لالم لال.
برچسبها: بیشرح
