حالت انتظار و توقف برایش طاقت فرسا شده بود؛ گویی زمان با پاهای سربی پیش میخزید. آن هم درست وقتی که بادی سهمگین او را به سوی لبه پرتگاه تاریکی میراند. میدانست آنجا چه چیزی در انتظارش است. در واقع آن را میدید و به خود میلرزید. و سپس هر گاه یک قدم به عقب برمیگشت و در هبوط دیگری به جز پرتگاه سکون میکرد. و چرخهی طلسم شده، همیشگی بود. اما غلیان وجودیاش نیز همیشگی. پایدار و ناپایدار...
برچسبها: بیشرح
