هیچ چیز به اندازه یه پیامک و فرستادن شماره1 در جوابش نمیتونست اون وقت صبح اونقدر بیدارم کنه و سردردم رو هم اشانتیونش. بعد دوباره زیاد سعی کردم بخوابم و تهش موفق شدم اما کاش نمیشدم. دو تا کابوس وحشتناک وحشتناک وحشتناک دیدم. وقتی بیدار شدم بدنم از ترس خشک شده بود. به زور از جام بلند شدم. انقدر که خدا خدا کردم بابا باشه تا بهش پناه ببرم. ولی نبود. دیگه بیدار شدم. لباسامو آماده کردم. هولهولکی شده بود و چند خط تبریک نوشتم و کنار تراولی گذاشتم تو پاکت گیفتی که برای روز مبادا کنار گذاشته بودم. بابا اومد و منو رسوند سالن عقد. همون موقع ز شماره یک رسید و باهم رفتیم داخل و بعد هم عروس، که ز شماره دو بود و صبحزود شماره1 رو براش ارسال کرده بودم به منظور اینکه برای عقدش میرم، با دامادش رسیدن. صورتش خیلی تغییر کرده بود. قشنگ شده بود. بقیه ز ها نیومده بودن. وقتی داشتن عسل تو دهن هم میکردن یا وقتی که داشتن دستاشونو تو هم میکردن که با حلقهشون عکس بگیرن حالت تهوع داشتم و با ز شماره یک میخندیدم. هدیهم رو دادم، بغلم کرد، یه سری خاطره تو ذهنم تداعی شد..و اومدم بیرون. ناهار رفتم خونه آقاجون تا از آقاجون یکم خاطره و شعر و پند بشنوم حالم بهتر بشه. خوابم میومد. نخوابیدم. برگشتم خونه. قهوه درست کردم. لاک زدم. یکم درس خوندم. چند صفحه رمان خوندم. نقاشی کردم و کلی موسیقی شاد گوش دادم! بابا و داداش رفتن بیرون و بابا زنگ زد که شام چیزی نخور پیتزا میخرم روز مادره. راستی یادم نره به بابام روز مادرو تبریک بگم.(چند روز پیش اسم بابا رو تو گوشیم به مامان تغییر دادم😂). الان دوباره میخوام بخونم. فردا صبح هم میرم کتابخونه یکم با آرامش درسهای تلنبار شده رو بخونم. که شبش قراره بریم مهمونی یا همون چِشمونی. سرم خیلی درد میکنه. اما الان حالم خوبه.
امروز+عجیب اما واقعی
برچسبها: شرح
