امروز روز خوبی بود=) تا ظهر نخوابیدم و زودتر بیدار شدم. صبحانه خوردم. درس خوندم. خیلی با بابا حرف نزدم. فیلم دیدم. ناهار خوردم. یه بطری جدید طرح زدم که خیلی خوشگل شد ولی اکرلیک سفیدم سر این بطری تموم شد. اتاقمو مرتب کردم. قرار شد صبح ساعت پنج راه بیوفتیم با خونواده عمو کوچیکه بریم شمال، اونا تا حالا نرفتن ویلا و قرار شد بریم و خودمون فرداش برگردیم و اونا چند روز بعد. بطریه و یه کتاب جدید میبرم اونجا و میذارم تو اون اتاق همیشگیم:) یه ساک خیلی کوچیک بستم و وسایل داداشو هم آماده کردم. درس خوندم و یه فصلو با انگیزه بیشتری تموم کردم چون میخواستم تو همون دو روز شمال خیلی استرس امتحانو نداشته باشم و از دیدن طبیعت لذت ببرم. بعد که اون فصلو تموم کردم و دیدم فقط یه فصل دیگه مونده نشستم یه قسمت دیگه فیلم دیدم و غذا خوردم و آهنگ گوش دادم. ح پیام داد بازم مثل همیشه ازم میخواست براش یه چیزی بخرم، حالشم مثل اینکه خوب نبود ولی به هر حال حوصلهشو نداشتم. الانم یک ساعته خوابم میاد و باید بخوابم چون باید چهار صبح پاشم .
?Happy
برچسبها: شرح
