آن پیانو مشکی خاکستر گرفته؛ خاکسترِ نیمه سوز روی پیانو وجودم را به تلاطم میانداخت. مانند شب و روزها بود، که خاکستر نیمه سوز سرتاسرش را فرا گرفته. شِبهه رقصِ مرگنواز دستهای زخمیاش روی پیانو شور و اشتیاقم را ماحی میکرد.. ریههای وسیعم به رایحهی یاسمن حساس شده بود. بوی یاسمنی که از کلاویههای پیانو نشأت میگرفت. شمع روی جاشمعی زنگ زده و غبارآلود میسوخت و پروانه هنوز میرقصید، اما ناپایدار، چون رقصِ بالرین بر روی انگشتان زخمیِ نوازنده؛ و هر چه بیشتر مینواخت گویی طناب زخمهای محکم آویخته شده به گردنم، بیشتر کشیده میشد.. انگشتانم را برای تسکین دردی نفسگیر بیشتر و بیشتر روی گردنم فشار میدادم، اما انگار که ماهیت این درد به ابتدای تولدم برمیگشت و احتمالا اشکهایم دژاووی گریههای نوزاد تازه متولد شده بود . . .
تولدم مبارک:))
برچسبها: تولد
