دستام میلرزن، بعد از مدت‌ها. بیشتر از همیشه. امشب تنهام. آیزاک تو گوشم داره میخونه. تنهای تنها. آهنگش اتفاقی پلی شد ولی اتفاقی چیزی شد که میخواستم. تیک‌های عصبی‌م بهم حمله کردن. باید بعد از این یه بی‌کلام پلی کنم. انگشتام چرا انقدر میلرزن؟ از غروب قلبم درد میکنه، تیر میکشه. عمیق و با حوصله. چرا امشب دارم مینویسم؟ سنگین‌تر از اینا رو گذروندم. چرا امشب؟ شاید اون موقع‌ها توان کنار هم چیدن کلمات مناسب رو نداشتم. کلمات:) چشمام درد میکنن، میگرنم عود کرده. دکتر گفته بود استرس و اضطراب و عصبانیت باعث میشه میگرنت شدیدتر بشه. البته دکتر ارتوپد هم برای دیسک گردنم دقیقا همینو گفت و البته‌تر که من همونجا توی دلم گفتم پس اگه اینجوریه که فکر کنم هیچوقت خوب نمیشم. هیچوقت خوب نمیشم. هیچوقت؟ درد گردنم هم اضافه شد. من کمم یا این زیادیه؟