دیروز؛ از اون روزهای پر کار و خستگیآور بود. صبح که داشتم به زور بیدار میشدم زیر لب همش به خودم میگفتم ظهر که برگشتی خونه تا غروب میخوابی الان پاشو و بلا بلا. سر کلاس اول نرفتم و تو کتابخونه درس خوندم. امتحان اولو دادم تقریبا گند زدم. امتحان دومو دادم خوب بود. امتحان سومم کامل شدم. و امتحان چهارمم نگرفت و نمرات امتحان قبلی رو گفت که همه گند زده بودن و فقط من نمره کامل گرفته بودم. نیم ساعت وقت اضافهم رو رفتم کتابخونه کتاب خوندم. رسیدم خونه بابا گفت وقت دکتر افتاد امروز و یه ساعت دیگه باید بریم. رفتم دکتر و بعد از پروسه معطل کردنهای همیشگی دکترها و ویزیت شدن مشخص شد که دیسک گردن گرفتم! _دو هفته پیش بلاخره بعد از یکسال تحمل درد بازو و شونهم رفتم امآرآی دادم. تو یه پست جدا از تجربه عجیب امآرآی ام مینویسم_ دکتره در حین معالجه یهو بحث فلسفی راه انداخت و منی که کم نمیآوردم اینجوری بودم که تو دکتر ارتوپدی یا چی؟ برگشتم خونه لباسمو عوض کردم و رفتیم دنبال دخترعمه که باهم بریم جشن. دوازه شب بابا با داداش اومد دنبالمون و اون وقت شب برامون پیتزا گرفت+کلی اتفاق ریز دیگه که توان نوشتنشونو ندارم ولی الان دارن از وسط مغزم رد میشن.
امروز؛ خوابم میومد. برنامه مزخرف اونجا رو تحمل کردم. فقط کلاس مرور زبان داشتم. بقیهش رفتم کتابخونه و بعد هم با اناف کتابای جدید رو ثبت کردیم. کادو تولد بهم داد! شاید چون روز آخر کلاسا بود. یه کادوی عجیب و یه تبریک عجیب. تو یه صدف دریایی شمع درست کرده و روش نقاشی شبپرستاره کشیده. بعدم درحالی که داشت با عجله میرفت گفت تولدتم مبارک و من نمیدونستم بخندم یا چی. ولی شمع دستسازه خیلی قشنگه. رسیدم خونه ناهار خوردم. چشمام از خستگی باز نمیموند. ولی نخوابیدم. یادم نمیاد چی کار کردم. عصر با بابا بحثم شد و همون نصیحتای همیشگی و جواب ندادنای من. شب رفتم مغازه سر کوچه روغن خریدم و شام درست کردم. رفتم حمام. یکم از دربی کوفتی رو دیدم. یکم درس خوندم. بعد هم گوشی و دلتنگی:) +جزئیاتی که توان نوشتنشونو ندارم ولی الان دارن از وسط مغزم رد میشن .
