امروز جمعه‌ست. از جمعه‌های همیشگی هم سنگین‌تره. الان که دارم مینویسم روی تختم سر و ته دراز کشیدم، لامپ اتاق خاموشه و نور ابرآلود از پشت پرده. توی اتاق و روی وسایل بهم ریخته‌م پخش شده. در اتاق نیمه بازه و از اینجا دارم هال رو میبینم که فقط یکی از لامپ‌هاش روشنه. صدای تلوزیون میاد. کسی تلوزیون نمیبینه. نمیدونم داره چه فیلمی پخش میشه ولی احتمالا درباره مجاهدین خلقه با یه موسیقی مثلا پر از وهم. صدای باد و آسمون غره و به هم خوردن شیشه و در خونه با هم قاطی شده. درسام مونده و استرس امتحان یکشنبه رو دارم، اما از پس افکارم برنمیام. فضای امروز حس عجیبی داره. همه‌مون بی‌اعصابیم.