یه دیالوگ تو "رهایم کن" بود ناصر به برادرش میگفت:
_تو هنوز سبزی، نذار خشکت کنن. درخت وقتی خشک بشه، میشه کبریت، میشه دستهی تبر، میشه چارچوبِ در که تا آخر عمر باید لالمونی بگیره و آدما ازش رد شن..
احساس میکنم انگار همه چیز داره باعث میشه خشک بشم. حوصله خیلی چیزایی که قبلا دوست داشتم ندارم. علایقم دیگه به راحتی خوشحالم نمیکنن. بعضی وقتا حتی زوری انجامشون میدم که به زور خودمو خوشحال کنم ولی مگه میشه به زور خوشحال شد؟ هر لحظه و ثانیه در حال ارزیابی کردن رفتارها و حرفهامم. والد سرزنشگر درونم داره منو میکشه. بعد از حرف زدن و ابراز کردن پشیمون میشم ولی به حرف زدن نیاز دارم، حتی وقتی میخوام درباره چیزهای واقعیم حرف بزنم ولومِ صدام کم و کمتر میشه تا جایی که خفه بشم و از حرف نزدن احساس خفگی بیشتری بکنم. شایدم زیادی حسّاسم. روی زمین زندگی نمیکنم! تو دنیای خودمم، تو رویای خودم تو کابوس خودم.
برگهی نتیجه آزمون روانیم تو دستمه. زل زدم به کلماتی که مثل اینکه مُنتسب به منن. اشکِ سمجِ گوشهی چشمم بلاخره میوفته پایین. این کلمات، حقیقتهای انکار شدهی منن.
حرفهای اون زن تهرانی تو مغزم پلی میشه:عزیزم تو توی شرایط خوبی قرار نداریریریـ..ـ. بار ذهنی سنگینی رو دوشتـهـه.. ممکنه از جهت روانی دچار مشکل بشیـ.ـ.ـ بهتره چند وقتی زیر نظر ما باشی و بذاری کمکـ..ـت کنیم..
به یه آغوش واقعی و گرم نیاز دارم. شاید برای راحت گریه کردن.
