چندی بود

گرمترین رنگ ها را در نگاهت جمع کرده بودی.

و با مژه‌های بلندت در سینه ام نقش می‌زدی.

من نمی‌دانستم تابلوی تو در من به کجا رسیده است.

اما حس میکردم،

گرم و شاداب زنده دل شده‌ام.

تا آن شب... در خواب

نه در بیداری، تابلوی تو را دیدم

موشی بود که تارهای قلبم را می‌جوید.

و زالویی سیاه، که خونم را می‌مکید

و پرده‌ای رنگین،

با رنگ‌های زنده و شاداب،

که اینها را، در خود می‌کشید.

وقتی از خواب پریدم،

وقتی به خود آمدم،

دیدم قلبم دارد می‌میرد

و رگ هایم... از خون خالی می‌شوند

دیدی ای تنوع رنگین؟

دیدی ای مانی بزرگ؟

حتی تو، نمی‌توانی برای همیشه دلم را رنگ کنی.

_عین‌صاد