رفتیم بیرون و وارد فروشگاه شدم، داشتم لباسی که میخواستمو برانداز میکردم که گوشیم زنگ خورد. "The went" افتاد رو صفحه گوشیم. فهمیدم که حسم مثل همیشه درست گفته. گفت داره میاد خونه، گفتم بیرونیم بیست دقیقه دیگه میرسیم. راهی که رفته رو برگشتیم. داشتیم میرفتیم کلی به خودم انرژی دادم که رفرش بشم و حالم خوب باشه، کلی برنامه ریختم چه چیزایی بخرم اما اونجوری شد. قلبم دوباره تیر میکشید. لبخند میزدم. برگشتیم خونه و اومد. دستام میلرزید. عصبانی بودم. حالم بد بود. ازش بدم میومد. خودمو کنترل کردم، ولی کنترل کردن نه به اون معنا که رک نباشم. بابا که از دیروز باهام حرف نزده بود حالا چی شده بود که باهام حرف میزد؟ چون زنشو هنوز دوست داره. متنفرم از این دوست‌داشتنش. این چه دوست داشتنیه واقعا نمیدونم! بگذریم. نوبت من بود. با هر دوتاشون سرد و بداخلاق و رک بودم. برام از سفر کربلاش میگفت و سوغاتی کوفتیشو درآورد بهم بده و کلی محبتای دروغی و مزخرف و آشغال و از اون طرف بابام که میخواست ارتباط ایجاد کنه و از من استفاده میکرد. اعصابم پاره بود. پرستار داداشو دید و فکر کرد... خیلی خجالت کشیدم. یه حرفایی زد که میخواستم آب شم تو زمین. تهش چی شد بلند شد و کلی داد زد و... در کوچه رو باز کرد و بازم داد زد. داد زدم این بود مهر مادریت؟ اگه دوستم داری برو گمشو دیگه نیا. درو محکم بست و رفت. با بسته شدن در داد زدم از هر دوتاتون متنفرم که منو به این دنیا آوردین. دیگه به حضور پرستار داداش هیچ اهمیتی نمیدادم. شدیدا گریه‌م گرفت و فرار کردم سمت اتاقم و گریه کردم. صدای گریه‌هام خیلی بلند بود و بند نمیومد. ولی من واقعا دلم شکسته بود. بابا بعد چند دقیقه گفت بیا بریم خرید. با همون صدای گریه‌آلود گفتم نمیخوام.. گفت من فعلا هیچی بهت نمیگما.. گفتم میخوای بگین که روز زیبام کامل‌تر شه. گفت هر چی میخوای داد بزن و گریه کن. انگار که همه چیز تقصیر من باشه. داشتم خفه میشدم. کاش میمردم. ولی دیگه اشکام تموم شد و حالا سیاهی و کینه مونده. اینم از روز تولدم. :)