حتی دیگه نمینویسم. توان ندارم، توان هیچ کاری. کلمات تو مغزم شناور میشن و نامرتب میمونن و هیچجایی نوشته نمیشن، گفته نمیشن؛ تو گلوی مغزم معلول میشن و خفه. و چه داستانها و کتابهایی از لحظاتم که تو مغزم نوشته شدن و صفحاتش همونجا خاک خوردن و پوسیدن. و هیچوقت هیچکس از وجود داشتنشون حتی خبردار هم نشد، تنها چیزی که فهمیدن این بود که من میگرن دارم . .
نمیدونم باید چه کار کنم.
دیگه از بچهها بدم میاد!
اگه حتی یه روز هم تو ذهنم نکشمش اون روز حال بدتری دارم. هر روز به روشهای مختلف تو ذهنم به قتل میرسونمش تا به واقعیت نپیونده. روزی که روتین قتل ذهنی رو انجام ندادم یادمه! هیچوقت یادم نمیره. من داشتم میکشتمش... چطور جلوی خودمو گرفتم؟..
*نفس عمیق آدری، نفس عمیق.
فیزیوتراپی
فردا صبح وقت فیزیوتراپی دارم. اولین جلسمه. بلاخره بعد از عقب انداختنهای طولانیای که به خاطر ترسم از بیشتر شدن درد بود، پریروز زنگ زدم و وقت گرفتم. همین الانشم دارم فکر میکنم که کاش نرم! چون فردا باید برم کمک عمهم برای تزئین خونهش و پسفردا هم یه همایش تو تالار وزارت فرهنگ و ارشاد دعوتم و براش یکم استرس دارم و شبش هم جشن تولد پسرعمهمه و اگر درد گردن و دستم بیشتر بشه واقعا چطور تحملش کنم؟ منشیه هم یه جوری میگفت -عزیزم اصولا و معمولا توی اولین جلسات روند درد به صورت افزایشیه و بعد کمکم روند کاهشی پیدا میکنه- که دلم میخواست بهش بگم روند اصولا معمولنت بخوره تو گردن خودت که استرس منو بیشتر میکنی با حرفات! امیدوام همه چیز یکم خوب پیش بره.
I don't know the real name of this fucking intense feeling
Im searching for breath lm searching for relief , so hard to find my way when i love you beyond belief x
In life we always fall for the person that will never fall for us always want something that we can't and always say things we shouldn't :s
Loving you is painful but all i want is you x. love you always
نشد.
گفتند عاشقِ که شدی؟ گریهام گرفت
میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد
بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را
از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد . .
_ سجاد سامانی
اولین نصف جهان؟
اولینها توی زندگی آدما خیلی مهم و تاثیر گذارن؛ اصولا اولین بارِ تجربهی هر چیزی، حستو به اون اتفاق، فرد یا مکان رقم میزنه و میفرسته تو ضمیر ناخودآگاهت.
اولین سفر من به اصفهان، شهری که خیلی خیلی دوست داشتم بهش سفر کنم و همهی جاهای دیدنیشو ببینم برام خاطرهی بدی شد. قرار نبود بریم اصفهان، قرار بود بریم یه سفر کاری همون شهر همیشگیِ قشنگ ولی همه چیز بهم ریخت و یهویی و علی رغم میل باطنی من رفتیم اصفهان-میگم علی رغم میل باطنیم در حالی که اصفهان رو خیلی دوست دارم چون میخواستم سر فرصت و با فراغ بال برم، لذت ببرم و یه خاطره خیلی خوب تو ذهنم بسازم ولی اونجوری که ما میخواستیم بریم کاملا برعکسش بود و شد- ظهر با حال بد رفتیم و شب با حال بدتر داریم برمیگردیم. من رفتم اصفهان ولی هیچجای اصفهانو ندیدم. بریونی نخوردم که هیچ غذای درست حسابی هم نخوردم. نتونستم حتی نقش جهان رو کامل ببینم. سوغاتی صنایع دستی نخریدم. و... خودم رو خیلی کنترل کردم که در طول سفر برخوردم اون بود. هر کسی جای من بود با اینهمه اذیت شدن رفتار خیلی بدتری داشت. ولی دارم حس میکنم اعصابم بعد زمان زیادی تحمل و زندگی با این وضعیت، به شدت ضعیف شده و آستانه تحملم پایین اومده چون زودتر از قبل از کوره در میرم..
تنها چیزی که تجربه دوستداشتنیای برام شد اینه که تو راه برگشت شیشه رو دادم پایین،موهام رو باز کردم و باد بین موهام میچرخید:)) و الان عقب ماشین دراز کشیدم هنذفری رو تو گوشم گذاشتم و دست چپم رو زیر سرم و انعکاس ماهِ کامل تو چشمام میدرخشه:)) همیشه تنهایی حالم بهتره حتی باغم .
گفته بودم هیچچیز دوام نداره.
امروز از صبح تا الان بیرون بودم و خیلی فعالیت داشتم. صبح، قبل از طلوع آفتاب هم باید راه بیوفتیم و بریم یک سفر سه روزه! نیم ساعته رسیدم خونه و باید یه ساک کوچیک جمع کنم و وسیلهها رو آماده کنم. در حال حاضر کمرم داره از وسط نصف میشه و گردنم در شرف درد عظیمیه و به دلیل خواب ناکافی فردا منتظر سردرد طولانیای هم هستم. ولی اوضاع روحیم امروز فعلا اونقدرا -مثل همیشه- داغون نشده و شاید همین کافی باشه. میدونم که دوام نداره:)
. Everything can change quickly
دارم به نسل جدید خونواده امیدوار میشم:) این چند وقت شاهد رقم زدن خیلی اتفاقای باحالی ازشون بودم که هیچوقت تو خونواده سنتی ما مرسوم نبود ولی اونا دارن این هنجارها و سنتهای مسخره رو آروم و بیصدا کنار میزنن و تقریبا هیچ علاقهای برای ادامه دادن راه پدران و مادرانشون ندارن و کاملا بر مدار خودشون و امروزشون زندگی میکنن و لذت میبرن. این باعث لبخندم میشه:) اونا شاید کمتر از یک دهه با ما تفاوت سنی داشته باشن ولی جرعت و توانشو داشتن که کاری رو که من و همسن و سالهام اون موقع باید انجام میدادیم ولی تو انجامش ثابتقدم نبودیم رو خیلی بهتر انجام بدن... گاهی باهاشون همراه میشم و واقعا تازه میفهمم که چقدر خوبه..
رفته بودم خونهی خواهران غریب ِمارچ . !
new experience
امروز عصر خونه آقاجون روضهی هر ساله بود. با اینکه خیلی عوض شدم ولی مثل همیشه رفتار کردم.. انقدر کار کردم که واقعا از پا در اومدم. امسال خیلی مهمون دعوت کرده بودن. کاش روحیهی کمک کردن به آدمها رو نداشتم.. شب، ح انقدر باهام درد و دل کرده و ازم مشاوره خواسته دیگه دارم کف و خون بالا میارم ولی همچنان بهش لبخند میزنم و کمکش میکنم چون هنوز نمیتونم اونقدرا مهربون نشون ندم. ولی آخه لامصب تو خودت داری رشته مشاوره میخونی بعد اومدی از من مشاوره میگیری و میگی چی کار کنم؟ بدیش اینه که به حرفهام گوش هم نمیکنه! گندهس ولی عین بچهها میمونه.
فردا تولد باباست. شب به عمو کوچیکه گفتم و باهم رفتیم دو تا کیک خریدیم و بعد از شام تولد گرفتیم، یادش نبود و خوشحال شد:)
رفتیم زیرزمین با پسرا و دخترای فامیل جرعت حقیقت بازی کردم! دیگه نمیتونم حتی به پسرای فامیل هم خوشبین باشم! من هیچ سوالی تو ذهنم نمیومد ولی اونا تو چشمام زل میزدن و رگباری سوالای مثبت ۱۸ میپرسیدن و من اینجوری بودم که نمیدونستم در این حدین/= ولی با این وضعیت که تو اون لحظه منم تو چشماشون زل میزدم و همه رو جواب میدادم احتمالا دیگه از این به بعد نمیتونم تو چشماشون نگاه کنم😂
تنبلی
تنبل شدم. برای امتحان فردا خیلی نخوندم. احساس میکنم همش باد هوام!
دو سه تا امتحانو شب قبلش شروع کردم به خوندن و صبح زود بیدار شدم و رفتم تو کتابخونه خوندم و بعدم رفتم سر امتحان و میتونم بگم بد نبود. یاد عمو کوچیکهم میوفتم که کنکور دکترا رشته فلسفه شرکت کرده بود و همش دو ساعت قبل کنکور یکم خونده بود و بعدم دیر رفته بود سر جلسه و حتی با خودکار پاسخنامه رو پر کرده بود و نصفهشم جواب نداده بود ولی قبول شد/: واقعا یه EXTP ِ نابغهس!
همکلاسیِ آشنا؟
امشب بلاخره رفتم به جبران اون شبی که اون اتفاقا افتاد و نتونستم خرید کنم. گرچه که چیز خاصی نخریدم ولی شب خوبی بود. یکی از مغازههایی که رفتم، دیدن فروشندهش من رو به شدت غافلگیر کرد، همکلاسی کلاس پنجمم بود! و من باورم نمیشد که اون رو اونجا و اونم به عنوان فروشنده ببینم:) ولی میدونی چیه! هیچی بهش نگفتم. کس دیگهای تو مغازه نبود. ماسکم رو پایین آورده بودم و انگار که منم برای اون آشنا بودم ولی هیچکدوم چیزی نگفتیم.. لباس مورد نظرم رو برداشتم و رفتم تو اتاق پرو و در واقع همون چیزی بود که میخواستم ولی گرون بود برش نداشتم و بهش گفتم احتمالا دوباره اینجا میام چون خیلی خوشم اومد. و مثل یه احمق از مغازه اومدم بیرون. حتی بهش اجازه ندادم بیشتر از اون حرف بزنه... واقعا خودمو این کارامو درک نمیکنم.
ودف چرا وبلاگم به تنظیمات کارخانه برگشتهههههه وای
چرا؟
_____
امروز؛
+ تو میخوای با * ازدواج کنی؟
+اصلا میفهمی داری چی کار میکنی؟
+این چه وضعیتیه تو داری؟
+اصلا روت میشه به بقیه همچین چیزیو بگی؟به دوستات بگی؟
پریروز؛
+یه سوال بپرسم؟
_بله
+تو *؟
_____
راجبم چی فکر میکنه؟ وقتی هیچی نمیدونه.. وقتی من اصلا باهاش حرف نمیزنم.. وقتی تو سختترین لحظات و دو راهیهای زندگیم شریک نکردمش چون میدونستم حتی حرف زدن باهاش درباره این قضیه، من رو متهم میکنه.. و حالا که یه چیزایی فهمیده... چرا؟ چرا باید تو این وضعیت قرار بگیرم. اصلا چرا نمیتونم آزاد باشم.
دو سبز چشم !
امروز عصر رفته بودم خرازی. همون خرازی همیشگی. چندین ساله که همه خریدهای مربوطهم رو از همون خرازی انجام میدم. مغازه تو یه خیابون فرعی خلوته. فروشندههاش یه زن و شوهرن. معمولا صبح تا ظهر آقا تو مغازهست و بعد از ظهر و عصر خانم و شب معمولا با هم تو مغازه هستن. خانم جوان پشت کانتر بود. مثل همیشه مهربون و خوشبرخورد. از من خوشش میاد. بعد اینهمه وقت اینو فهمیدم. منم ازش خوشم اومده. دو تا مقوا، سه تا مارکر، یک بسته پروانه اسکرپبوک و دو تا دکمه بیرنگ. در حالی که داشتم رنگ مارکرها رو روی کاغذ تست میکردم بهش گفتم اوندفعه یه دونه از این مارکرها برداشتم و خیلی خوب بود و خوشم اومد، این دفعه اومدم بازم بخرم، از این به بعد هر دفعه که اومدم چند تاشو میخرم تا تموم بشن، اومد پیشم و دربارهشون توضیح داد و گفت اگه یه بسته بخری برات به صرفهتر درمیاد و فلان بعد گفت بده منم امتحان کنم ببینم چجوریه، با مارکر سبزه یه خط کشید و گفت واای چه قشنگه پس بیخود نیست تو ازش خوشت اومده! داشتم مارکرها رو بررسی میکردم و سرم پایین بود که دیدم ساکت شده و نگاهش روم سنگینی میکنه، سرم رو بالا آوردم و تو چشمای سبزش خیره موندم با یه لبخند عجیبی نگاهم میکرد..گفت ماسکتو بده پایین کرونا که دیگه تموم شده.. ماسکمو پایین آوردم و با لبخند دستپاچهای نگاهم رو به مارکرها دوختم و به خریدم سرعت دادم. دفعه قبل هم ازم پرسید تنها اومدی؟ گفتم نه تو ماشین منتظرمن گفت آهان فکر کردم تنها اومدی.. با اینکه بزرگی ولی تنها جایی نرو! منم تنها جایی نمیرم! با اینکه از این نصیحت متنفرم ولی تو حرفش یه حس خوبی پیدا کرده بودم. نمیدونم. خریدم رو انجام دادم و اومدم بیرون و خودم رو ارزیابی کردم.
-
در واقع میخواستم برای اناف یه صفحه اسکرپ بوک درست کنم و برای تولدش که فرداست بهش بدم، چون خودش بهم گفته بود خوشش میاد از اسکرپبوکهای جدید و هنری و همینطور به خاطر اینکه برای تولد من هم هدیه دستساز داده بود. ولی خب وقتی با یه نفر مشورت کردم و اون بهم گفت بهتره که این کارو نکنی و حتی بهتره کادو هم ندی به این فکر کردم که آره شاید بهتره...شاید بهتره بیشتر از این با هم صمیمی نشیم. ولی احتمالا یه بوکمارک ساده براش بکشم چون هیچیِ هیچی هم خوب نیست بلاخره اون بهم هدیه داده و تبریک گفته گرچه که برای جبران بود ولی خب.
این روزهای داغ
مشغول قتلعام روزها هستم؛ اندوه که از حد بگذرد دیگر مهم نیست بودن یا نبودن. غرق میشوی در سکوت. جای گله از کسی هم نیست. اشتباه از همان روز تولدم بود.

درباره من
"خانهای خاکگرفته درست وسط مغزم"شاید مینویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچجایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-
"We are who we are when we’re alone"