امروز عصر خونه آقاجون روضهی هر ساله بود. با اینکه خیلی عوض شدم ولی مثل همیشه رفتار کردم.. انقدر کار کردم که واقعا از پا در اومدم. امسال خیلی مهمون دعوت کرده بودن. کاش روحیهی کمک کردن به آدمها رو نداشتم.. شب، ح انقدر باهام درد و دل کرده و ازم مشاوره خواسته دیگه دارم کف و خون بالا میارم ولی همچنان بهش لبخند میزنم و کمکش میکنم چون هنوز نمیتونم اونقدرا مهربون نشون ندم. ولی آخه لامصب تو خودت داری رشته مشاوره میخونی بعد اومدی از من مشاوره میگیری و میگی چی کار کنم؟ بدیش اینه که به حرفهام گوش هم نمیکنه! گندهس ولی عین بچهها میمونه.
فردا تولد باباست. شب به عمو کوچیکه گفتم و باهم رفتیم دو تا کیک خریدیم و بعد از شام تولد گرفتیم، یادش نبود و خوشحال شد:)
رفتیم زیرزمین با پسرا و دخترای فامیل جرعت حقیقت بازی کردم! دیگه نمیتونم حتی به پسرای فامیل هم خوشبین باشم! من هیچ سوالی تو ذهنم نمیومد ولی اونا تو چشمام زل میزدن و رگباری سوالای مثبت ۱۸ میپرسیدن و من اینجوری بودم که نمیدونستم در این حدین/= ولی با این وضعیت که تو اون لحظه منم تو چشماشون زل میزدم و همه رو جواب میدادم احتمالا دیگه از این به بعد نمیتونم تو چشماشون نگاه کنم😂
