امروز عصر رفته بودم خرازی. همون خرازی همیشگی. چندین ساله که همه خریدهای مربوطهم رو از همون خرازی انجام میدم. مغازه تو یه خیابون فرعی خلوته. فروشندههاش یه زن و شوهرن. معمولا صبح تا ظهر آقا تو مغازهست و بعد از ظهر و عصر خانم و شب معمولا با هم تو مغازه هستن. خانم جوان پشت کانتر بود. مثل همیشه مهربون و خوشبرخورد. از من خوشش میاد. بعد اینهمه وقت اینو فهمیدم. منم ازش خوشم اومده. دو تا مقوا، سه تا مارکر، یک بسته پروانه اسکرپبوک و دو تا دکمه بیرنگ. در حالی که داشتم رنگ مارکرها رو روی کاغذ تست میکردم بهش گفتم اوندفعه یه دونه از این مارکرها برداشتم و خیلی خوب بود و خوشم اومد، این دفعه اومدم بازم بخرم، از این به بعد هر دفعه که اومدم چند تاشو میخرم تا تموم بشن، اومد پیشم و دربارهشون توضیح داد و گفت اگه یه بسته بخری برات به صرفهتر درمیاد و فلان بعد گفت بده منم امتحان کنم ببینم چجوریه، با مارکر سبزه یه خط کشید و گفت واای چه قشنگه پس بیخود نیست تو ازش خوشت اومده! داشتم مارکرها رو بررسی میکردم و سرم پایین بود که دیدم ساکت شده و نگاهش روم سنگینی میکنه، سرم رو بالا آوردم و تو چشمای سبزش خیره موندم با یه لبخند عجیبی نگاهم میکرد..گفت ماسکتو بده پایین کرونا که دیگه تموم شده.. ماسکمو پایین آوردم و با لبخند دستپاچهای نگاهم رو به مارکرها دوختم و به خریدم سرعت دادم. دفعه قبل هم ازم پرسید تنها اومدی؟ گفتم نه تو ماشین منتظرمن گفت آهان فکر کردم تنها اومدی.. با اینکه بزرگی ولی تنها جایی نرو! منم تنها جایی نمیرم! با اینکه از این نصیحت متنفرم ولی تو حرفش یه حس خوبی پیدا کرده بودم. نمیدونم. خریدم رو انجام دادم و اومدم بیرون و خودم رو ارزیابی کردم.
-
در واقع میخواستم برای اناف یه صفحه اسکرپ بوک درست کنم و برای تولدش که فرداست بهش بدم، چون خودش بهم گفته بود خوشش میاد از اسکرپبوکهای جدید و هنری و همینطور به خاطر اینکه برای تولد من هم هدیه دستساز داده بود. ولی خب وقتی با یه نفر مشورت کردم و اون بهم گفت بهتره که این کارو نکنی و حتی بهتره کادو هم ندی به این فکر کردم که آره شاید بهتره...شاید بهتره بیشتر از این با هم صمیمی نشیم. ولی احتمالا یه بوکمارک ساده براش بکشم چون هیچیِ هیچی هم خوب نیست بلاخره اون بهم هدیه داده و تبریک گفته گرچه که برای جبران بود ولی خب.
