امشب بلاخره رفتم به جبران اون شبی که اون اتفاقا افتاد و نتونستم خرید کنم. گرچه که چیز خاصی نخریدم ولی شب خوبی بود. یکی از مغازه‌هایی که رفتم، دیدن فروشنده‌ش من رو به شدت غافلگیر کرد، همکلاسی کلاس پنجمم بود! و من باورم نمیشد که اون رو اونجا و اونم به عنوان فروشنده ببینم:) ولی میدونی چیه! هیچی بهش نگفتم. کس دیگه‌ای تو مغازه نبود. ماسکم رو پایین آورده بودم و انگار که منم برای اون آشنا بودم ولی هیچکدوم چیزی نگفتیم.. لباس مورد نظرم رو برداشتم و رفتم تو اتاق پرو و در واقع همون چیزی بود که میخواستم ولی گرون بود برش نداشتم و بهش گفتم احتمالا دوباره اینجا میام چون خیلی خوشم اومد. و مثل یه احمق از مغازه اومدم بیرون. حتی بهش اجازه ندادم بیشتر از اون حرف بزنه... واقعا خودمو این کارامو درک نمیکنم.