اولین‌ها توی زندگی آدما خیلی مهم و تاثیر گذارن؛ اصولا اولین بارِ تجربه‌ی هر چیزی، حستو به اون اتفاق، فرد یا مکان رقم میزنه و میفرسته تو ضمیر ناخودآگاهت.

اولین سفر من به اصفهان، شهری که خیلی خیلی دوست داشتم بهش سفر کنم و همه‌ی جاهای دیدنی‌شو ببینم برام خاطره‌ی بدی شد. قرار نبود بریم اصفهان، قرار بود بریم یه سفر کاری همون شهر همیشگیِ قشنگ ولی همه چیز بهم ریخت و یهویی و علی رغم میل باطنی من رفتیم اصفهان-میگم علی رغم میل باطنی‌م در حالی که اصفهان رو خیلی دوست دارم چون میخواستم سر فرصت و با فراغ بال برم، لذت ببرم و یه خاطره خیلی خوب تو ذهنم بسازم ولی اونجوری که ما میخواستیم بریم کاملا برعکسش بود و شد- ظهر با حال بد رفتیم و شب با حال بدتر داریم برمیگردیم. من رفتم اصفهان ولی هیچ‌جای اصفهانو ندیدم. بریونی نخوردم که هیچ غذای درست حسابی هم نخوردم. نتونستم حتی نقش جهان رو کامل ببینم. سوغاتی صنایع دستی نخریدم. و... خودم رو خیلی کنترل کردم که در طول سفر برخوردم اون بود. هر کسی جای من بود با اینهمه اذیت شدن رفتار خیلی بدتری داشت. ولی دارم حس میکنم اعصابم بعد زمان زیادی تحمل و زندگی با این وضعیت، به شدت ضعیف شده و آستانه تحملم پایین اومده چون زودتر از قبل از کوره در میرم..

تنها چیزی که تجربه‌ دوستداشتنی‌ای برام شد اینه که تو راه برگشت شیشه رو دادم پایین،موهام رو باز کردم و باد بین موهام میچرخید:)) و الان عقب ماشین دراز کشیدم هنذفری رو تو گوشم گذاشتم و دست چپم رو زیر سرم و انعکاس ماهِ کامل تو چشمام میدرخشه:)) همیشه تنهایی حالم بهتره حتی باغم .