حتی دیگه نمینویسم. توان ندارم، توان هیچ کاری. کلمات تو مغزم شناور میشن و نامرتب میمونن و هیچجایی نوشته نمیشن، گفته نمیشن؛ تو گلوی مغزم معلول میشن و خفه. و چه داستانها و کتابهایی از لحظاتم که تو مغزم نوشته شدن و صفحاتش همونجا خاک خوردن و پوسیدن. و هیچوقت هیچکس از وجود داشتنشون حتی خبردار هم نشد، تنها چیزی که فهمیدن این بود که من میگرن دارم . .
برچسبها: بیشرح
