گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

فیلم بینِ درونگرا؟

ازونجایی که خیلی فیلم‌بین شدم، جدیدا خیلی دوست دارم فیلم معرفی کنم به بقیه، فیلمایی که خودم خوشم اومده و قشنگ بودن ولی وقتی بهش فکر میکنم به این نتیجه میرسم که چرا؟ که چی؟ اصلاً شاید اون چیزی که تو دوست داری بقیه دوست نداشته باشن، این کارا چیه؟ اصلا تو از کی تا حالا انقدر این جلوه‌های برونگرایی رو پیدا کردی؟ خودت فیلمتو ببین و لذتشو ببر! بعد که کلنجار رفتنم تموم میشه باز میگم اَ این فیلمه خیلی قشنگه‌ها کاش به فلانی بگم ببینتش! ولی بعد میگم ولش کن/:

از شرایط و روند زندگی‌م متنفرم.

نشستم حساب کردم حدودا ۴۰ ساعته که فقط دو ساعت خوابیدم و کلی فعالیت ذهنی و جسمی داشتم ولی حتی الانم خوابم نمیبره. بابام میگه فیزیولوژی عصبی خواب و بیداریت تغییر کرده و الان هم بدنت دچار شوک شده. نمیدونم چی کار کنم فقط میدونم از این وضعیت متنفرم.

بی‌خوابی.

جعبه قرص‌ها رو باز کردم و قطره خواب‌آور رو برداشتم، نمیدونم چهار یا پنج قطره توی لیوانم ریختم، لیوان رو از آب خنک یخچال پر کردم و آب رو با قاشق غذاخوری هم زدم. باید بخوابم. نمیتونم دیشب و پریشب رو دوباره تحمل کنم که از ساعت 2 تا 6 تو جام غَلت میزدم و تحت هیچ شرایطی خوابم نمی‌برد اما خیال منو می‌برد و برام سناریو می‌ساخت و من ناچار همراه سردرد مرگ‌بار بازیگری می‌کردم و توی هر سناریو تهش من کرکتر بازنده‌ی فیلم بودم. یه بازنده که ساعت 8 صبح بیدار می‌شه و در حالی که آلارم گوشی‌ش برای رفتن به کلاس رو قطع می‌کنه، دوباره می‌خوابه چون از شب تا اون موقع تازه خوابش برده بوده...

-❤️-

دخالت نمی‌کنم در قلبت

گریه نمی‌کنم در آغوشت

درباره‌ات قضاوت نمی‌کنم

در خودم فرو نمی‌روم

خستگی درنمی‌کنم

خستگی‌ام را با تو در میان نمی‌گذارم

در هیچ موردی از تو کمک نمی‌گیرم

درخواستی از تو ندارم

سر درنمی‌آورم از تو

تنها

در سرانجام ایستاده‌ام

با تعدادی از غم‌هایم

که مرا ترک نمی‌کنند.

_حسین صفا

جدیدا چقدر کراش‌خورم ملس شده! یعنی تا قبلش کراش نبودم؟ الان چطو شده؟ کدوم تغییرم باعث شده جالب و جذاب به نظر برسم؟😂

تا سوالات بعدی با ما همراه باشید

برخورد دایی کوچیکه!

امشب بعد سه سال دایی کوچیکمو دیدم؛ وقتی داشتم به سمت در خونه آقاجون میرفتم و میخواستم خم شم تا پاچه‌ی چپ شلوارمو صاف کنم یه لحظه دیدمش که از ته کوچه، از خونه‌شون داره به سمت من میاد و میخواد بره سمت خیابون، وقتی پاچه شلوارمو صاف کردم و بلند شدم میخواستم نگاهش نکنم ولی بهم سلام کرد! با لبخند! و همینطور که به راهش ادامه میداد احوال‌پرسی رو هم ادامه داد: چطوری؟ خوبی؟! و من؟ جواب سلامشو دادم و گفتم خوبم ممنون! و هر دو رفتیم، اون به سمت خیابون و من خونه‌ آقاجون. درو که باز کردم چند لحظه پشت در وایسادم و مثل تو فیلما به در تکیه دادم، الآن چی شد؟ پس چرا الان حس نفرت بهش تو وجودم نیست؟ چرا بهم سلام کرد؟ اونم با مهربونی و لبخند؟ شایدم اشتباه میکنم! چرا جوابشو دادم؟ چرا جوابم با لحن بدی نبود؟ رفتم داخل ولی فکرم درگیر شده بود! نمیدونم شاید به خاطر رابطه‌ خوبی که اون زمان باهم داشتیم ، اولین خاطراتم با پلی‌استیشن و نابلدی‌م ، پیچوندن مامانم برای اینکه به قول اون بازیای بزن بزن و بُکش بُکش بازی کنیم و چیپس و پفک بخوریم ، از خونه مامانجون(سابق) با سمانه بدون خبر دادن به مامانامون بریم خونه دایی که خونه بغلی بود و زندایی تازه عروسی که همیشه تو یخچالش ژله و انواع دسر داشت ، کلاً همیشه پایه و باحال بود ولی خب نمیدونم بعد از اینکه اون اتفاقا افتاد و مامان رفت همیشه ازش بد شنیدم و همش با بابام و عموهام و آقاجون مشکل داشت و یه بارم تو کوچه باهم دعوا کردن و اون کلی فحش داد.. نمیدونم هیچی نمیدونم فقط میدونم که حس جدیدی بود.

چقدر این روزا همش حسای جدیدی دارم تجربه میکنم:)...

*وقتی داشتم از خونه آقاجون برمیگشتم بارون اومده بود و زمین خیس بود،بوی نم خاک و چمن بارون زده میومد، از جلوی یه خونه‌ای رد شدم که دیوارش پر از یاس بود و انقدر بوی خوبی میداد، خلاصه هوا خیلی مطبوع بود، تا فلکه پیاده رفتم تا رسیدم به ماشین بابا و سوار شدم.

وضعیتم اینطوری شده که واقعا مجبورم هنذفری رو بذارم تو گوشم و صدا رو تا جایی زیاد کنم که صدای آدمایی که همینطور حرف میزنن و ذهن و روحم رو درگیر میکنن نشنوم که یکم راحت باشم.

Turn up the volume of the song so that you don't hear other people's bullshit

یه روزی شبیه این جمله رو بیوی یکی از اپ‌هام گذاشته بودم و نمیدونستم یه روزی این رویه زندگی‌م بشه.

Darkness

خونه آقاجون رفته بودیم. به اصرار برادر کوچیکه و به خاطر کنجکاوی‌ش باهاش رفتم زیرزمین که نترسه؛ از راه پله‌ها که پایین میرفتیم تاریک‌تر میشد و منم چراغ رو روشن نمیکردم که برادر از پایین رفتن منصرف بشه. در چوبی زیرزمینو که باز کردم، با قیز قیز زیادی باز شد. همه جا تاریک بود و تقریبا هیچ نوری نبود رفتیم تو و برادر دنبال کلید لامپ گشت، بعد از یکم که خسته شد رفت بالا و من موندم و زیرزمین که حالا چشمم به تاریکی‌ش عادت کرده بود. پنجره‌های کوچیک دور تا دورِ بالاترین قسمت دیوار رو گرفته بودن و نور محوی رو وارد زیر زمین میکردن، مهتابی ته سالن خاموش بود ولی جریان ضعیف الکتریسیته باعث میشد حالت نیمه روشن و خاموش بشه و پت و پت کنه، به خاطر زیرِ زمین بودن خنکی دلچسبی رو احساس میکردم -آقاجون گاهی لا به لای تعریف از خاطراتش گفته بود که قدیما، زِلّ تابستون میومدن زیرزمین که خنک‌تر بود و با بچه‌هاشون ردیفی لحاف‌های پارچه‌ای و ملافه مینداختن و چرت عصرگاهی میزدن، البته که بابام میگفت منو عمو کوچیکت بعضی وقتا نمیخوابیدیم و یا کاردستی‌های عجیب میساختیم یا مارمولک‌ها و ملخ‌ها رو میگرفتیم- رفتم وسط زیرزمین وایسادم و همونجا روی قالی‌های دستبافت قرمز طاق باز دراز کشیدم و انگار که به این سکوت و تاریکی و آرامش نیاز داشته باشم غرق خیالات ترسناکم شدم که یهو صدای بابام رو شنیدم که اسمم رو با پسوند کجاایی؟ صدا میزد و با نور چراغ‌قوه از راه پله میومد .

اصلا تاریکی >>>

دنیای وبلاگی

دنیای وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویس‌ها واقعا خیلی دوست‌داشتنی‌تر از چیزیه که فکرشو میکردم! وسیع ، متنوع ، متفکر ، خوش‌قلم ، بی‌حاشیه و با جزئیات، جوری که میشه همراه آدم‌هاش زندگی کرد و لحظاتشونو لمس کرد :)

غرق شده؟

دعا چیه؟ نمیدونم آرزو، امیدواری فقط هرچی که هست ازونا برای منم بکنین...

بیش از حد

یه سکانسی بود تو ومپایر دایریز که الینا به دیمن میگفت:

" + چرا نمی‌ذاری مردم بقیه خوبی‌هات رو ببینن؟

_ واسه اینکه وقتی مردم خوبی ببینن بعدش باز انتظار خوبی دارن... قصد ندارم واسه برآورده کردن انتظارات مردم زندگی کنم. "

جدیداً به این نتیجه رسیدم که واقعا این بیش‌مسئولیتی در برابر آدم‌ها و مهربونی کردنای مسخره‌ام رو بذارم کنار، تا از حجم توقعات بقیه کم بشه! اینکه در هر صورت خوش‌رفتاری کنم؟ اینکه از خودم بزنم به دیگران بدم؟ اینکه همیشه به فکر احساسات و قلب آدم‌ها باشم؟ اینکه همیشه حالم پیش بقیه خوب باشه؟ اینکه بداخلاق نباشم؟ به خاطر رفتارای ظاهری‌م برای کوچکترا خوب و ایده‌آل و الگو باشم؟ اینکه.. وای وای وای انقدر زیادن و انقدر الان که دارم مینویسم مغزم پر شده از این موقعیت‌ها که نمیتونم. چرا؟ کاش میتونستم احساساتمو بُکشم. -حداقلش- اینه که بعد از اینکه بیش‌مسئولیتی نکردم عذاب وجدان مسخره نمیاد سراغم!

سگ از دیدن مادرش بیشتر خوشحال میشه تا من.

آدما همیشه یکیو لازم دارن که بدونن شبایی که از خودشون متنفرن اون هنوز دوستشون داره .

این روزا به خاطر یه اتفاق طوفانی، زندگی ساکن ، مطرود و عجیبی رو میگذرونم همه چیز داره یه جور دیگه میشه و من در برابرش تسلیم شدم. حتی در برابر خودم! بیخیال نمیخوام بیشتر بنویسم.

*کنار آبنمای دنج حیاطِ خونه‌ی مجلل عمو

تعطیلات خیلی متفاوت!

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ زندگی به سان یک جغد را تجربه کردم. ۸ صبح میخوابم تا غروب ، غروب بیدارم تا ۸ صبح🤌🏻

هیچوقت نفهمیدم اینکه یه دفعه دلت میگیره و دلتنگ میشی از کجا میاد:)

7ساعت و نیم

یه ربعه زل زدم به صفحه گوشی و یه کلمه‌هایی درباره‌ش مینویسم و پاک میکنم..میخوام راجب امروز و اتفاقای متفاوت، بد و پر دردش بنویسم، اما انگار نمیتونم.. هر چی تقلا میکنم که کلمات درستو پیدا کنم و درست بچینم کنار هم نمیشه. مغزم پوک و خالیه. میگرنم تقریبا بعد مدت زیادی عود کرده، سوار ماشینم و تو جاده، تک‌تک سلول‌هام نیاز به هوای تازه داشت باید میزدم به جاده و کوه و خونه باغ قدیمی، دونه‌های درشت بارون با تمام قدرت رو بدنه‌ی ماشین فرود میان، اسپرسوی تلخ رو یه سره ریختم تو حلقم و عجیبه که جدیدا از این زهرماری تلخ خوشم میاد، سرمو از شیشه ماشین بیرون میبرم و بوی تازگی رو تو ریه‌هام میفرستم، صورتم بعد چند ثانیه خیس میشه، خیسِ بارون و قطره‌ای اشک. حالم..

.moments full of pain

We hide pain in weirdest places

...Broken souls and smiling faces

صبح خیلی زود هم مثل نیمه شب سکوت داره(به اضافه صدای گنجشک‌ها) ولی هیچ زمانی مثل نیمه شب آرامش نداره؛ یه آرامش طوفانی!

دیدین وقتی به جایی از بحث کردن با یه نفر میرسی که دیگه خسته شدی و حوصله و توان ادامه دادن نداری، میگی "من دیگه حرفی باهات ندارم" ؟ من با خودم الان همون جاییم!

همه جا ساکته

همه بیدارن ولی همه جا ساکته؛ لامپا خاموشه. همه جا تاریکه. بابا رفته دوش بگیره و برادر کوچک‌تر در حال ور رفتن به کشوی لباس‌هاشه. پیرهن آستین کوتاه و شلوار نخی‌ای به تن دارم. میرم توی حیاط، چهارپایه رو میذارم رو بلندیِ بهار خواب و میشینم. دست‌هامو پایه‌ی صورتم میذارم و محو تماشای آسمون میشم... احساس میکنم ستاره‌ها دارن حرکت میکنن! خیره میشم به ستاره‌ی چشمک‌زنی که گوشه‌ی کادر چشمم میبینمش، پر نور تر از بقیه‌س. از خنکیِ هوا مور مورم میشه. میرم تو خونه و ژاکت نسکافه‌ای رنگم رو میپوشم بعد برمیگردم و دوباره روی چهارپایه میشینم. به این فکر میکنم که این انزوادوستیِ من و علاقه‌م به تنهایی و سکوت و خیال و فکر و این قبیل چیزها، همیشه جلوی آدم‌ها باعث شده که آدم عجیب،غیرعرفی،مرموز،مالیخولیایی و... دیده بشم در حالی که این‌ها واقعا چیزهایی هستن که من میخوام و بهشون عمیقاً علاقه دارم ولی شرایط زندگی‌م کاملا برعکس هستن و من برای به دست آوردن این خلوت و دوری از پاره‌وقت‌های کوتاهی که کسی پیشم نیست یا حداقل آشنایی پیشم نیست استفاده میکنم. اما نا آشناها هم بلاخره بعد از چند وقت آشنا میشن... کلی حرف،کلمه،جمله،متن،تصویر،تصورات و وایب‌های مختلف دارن تو ذهنم میچرخن که بلد نیستم به دنیای آدم‌ها بیارمشون و فکر کنم برای همیشه تو خلوتم میموننシ ...رشته افکارم با شنیدن بوی غذا از دستم درمیره باید برم زیر گازو خاموش کنم، بلند میشم و یه بار دیگه به ستاره‌چشمک‌زن نگاه میکنم و میرم تو .

03:40 -

معصومیت از دست رفته

امروز بهم گفت خیلی بزرگ شدی، چهره‌ت تغییر کرده، دیگه معصومیتی تو صورتت نیست، عوض شدی، عوضی شدی... شنیدم و شنیدم و من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تقریبا با فریاد بگم آره بزرگ شدم خیلی زودتر از اون وقتی که باید.

ولی فکر کنم دیگه تغییر نمی‌کنم‌. یعنی شاید بدتر بشم ولی بهتر نمی‌شم! دیگه دارم می‌پذیرم این، من شده:)

به چه می‌اندیشی؟

به خزانی که گذشت؟

به بهاری که نبود؟

به امیدی که کُنون رفته به باد؟

یا به عهدی که دگر رفت ز یاد؟

به چه می‌اندیشی؟!

به دو چشمی که تو را هیچ ندید؟

به دو دَستی که تو را هیچ نخواست؟

به رفیقی که غبارِ غَمَت از چهره نرفت؟

یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟

به چه می‌اندیشی؟!

به بهاری دیگر؟ به امیدی دیگر یا که رفیقی دیگر؟ :))))))

سردرگمی

دلم زندگی کردن می‌خواد.

ولی از آدما بدم میاد!

بازم از خودم بدم میاد!

بازم برگشتم به اون دوران...

مامان‌جون جهانی

دیروز بعد چند وقت رفتم سر خاک مامان‌جون، دیدم یه ذره اینورتر از مزار دوربین فیلمبرداری حرفه‌ای و بلندگو صدابرداری گذاشتن، تعجب کردم ولی نشستم پای مزار و شروع به فاتحه خوندن کردم، فاتحه خوندنم تموم شده بود و میخواستم یکم حرف بزنم که آقایی با چهره شرقی و کله طاس اومد و پرسید خانم خیلی طول میکشه؟ گفتم نه یکم دیگه میرم! چیزی شده؟ گفت میخواستیم اینجا برای یه شبکه خارجی مصاحبه کنیم ببخشید! هیچی دیگه خلاصه که میخواستم بگم مامان‌جون جهانی شدیا:'))))

فاز

یه وقتایی حس می‌کنم انگار هیچ چیزی به جز سکوت نیمه‌شب، هوای خنک، یه بطری پر، چند کام سیگار و احساس ِ بی‌حسی، خستگی کلی مسئولیت روی دوشمو در نمی‌کنه...

وبلاگ‌نویسی همیشه منو یاد سینمایی سر به مُهر و شخصیت صبا میندازه:))

خیلی از اون سینمایی خوشم میومد

همیشه با خودم فکر می‌کردم که نویسندگی قابل قبولی دارم و مدل نوشتنم قشنگه اما جدیدا به این نتیجه رسیدم که نه همه چیز اونطوری نیست که من تصور میکنم. مثلا اینکه هنرمندم یا نویسنده‌م یا نقاش و.. اما این القاب متعلق به من نیستن من فقط بهشون علاقه دارم و گاهی بهشون می‌پردازم . این تصورات قشنگ، روزی که به واقعیت برسم بهم ضربه خواهند زد و من اینو میفهمم و کاری ازم بر نمیاد.

*همیشه‌ی خدا هم مبهم حرف می‌زنم🤦‍♀️

طوفان زیر نور شمع

امروز آسمان با خودش درگیری داشت. باد‌های شدید و طوفان به راه شده. برق‌ها دو ساعتی‌ست که رفته. یعنی وقتی که از مهمانی مضخرف عید دیدنی برگشتم. داشتم هیستریک‌وارانه لباس‌هایم را تا میکردم که برق‌ها قطع شد و وقتی به سازمان برق زنگ زدم. گفت تا صبح وصل نمی‌شود! لباس‌ها را کورمال کورمال و با نور موبایل مرتب کردم که فکری به سرم زد. ویترین پر از کلکیسون خرت و پرت‌های عجیبم را باز کردم و یک شمع قدی و یک شمع وارمر درآوردم، روشن کردم و در دو طرف اتاق گذاشتم. عود جدیدی که خریده بودم آتش زدم. کتاب باغچه‌بان را از کتابخانه‌ام برداشتم و زیر نور شمع نشستم. کتاب را باز کردم و یک ربعی با همان صورت آرایش شده‌ی مهمانی، زیر نور شمع مشغول کتاب خواندن بودم:)

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر