امشب بعد سه سال دایی کوچیکمو دیدم؛ وقتی داشتم به سمت در خونه آقاجون میرفتم و میخواستم خم شم تا پاچه‌ی چپ شلوارمو صاف کنم یه لحظه دیدمش که از ته کوچه، از خونه‌شون داره به سمت من میاد و میخواد بره سمت خیابون، وقتی پاچه شلوارمو صاف کردم و بلند شدم میخواستم نگاهش نکنم ولی بهم سلام کرد! با لبخند! و همینطور که به راهش ادامه میداد احوال‌پرسی رو هم ادامه داد: چطوری؟ خوبی؟! و من؟ جواب سلامشو دادم و گفتم خوبم ممنون! و هر دو رفتیم، اون به سمت خیابون و من خونه‌ آقاجون. درو که باز کردم چند لحظه پشت در وایسادم و مثل تو فیلما به در تکیه دادم، الآن چی شد؟ پس چرا الان حس نفرت بهش تو وجودم نیست؟ چرا بهم سلام کرد؟ اونم با مهربونی و لبخند؟ شایدم اشتباه میکنم! چرا جوابشو دادم؟ چرا جوابم با لحن بدی نبود؟ رفتم داخل ولی فکرم درگیر شده بود! نمیدونم شاید به خاطر رابطه‌ خوبی که اون زمان باهم داشتیم ، اولین خاطراتم با پلی‌استیشن و نابلدی‌م ، پیچوندن مامانم برای اینکه به قول اون بازیای بزن بزن و بُکش بُکش بازی کنیم و چیپس و پفک بخوریم ، از خونه مامانجون(سابق) با سمانه بدون خبر دادن به مامانامون بریم خونه دایی که خونه بغلی بود و زندایی تازه عروسی که همیشه تو یخچالش ژله و انواع دسر داشت ، کلاً همیشه پایه و باحال بود ولی خب نمیدونم بعد از اینکه اون اتفاقا افتاد و مامان رفت همیشه ازش بد شنیدم و همش با بابام و عموهام و آقاجون مشکل داشت و یه بارم تو کوچه باهم دعوا کردن و اون کلی فحش داد.. نمیدونم هیچی نمیدونم فقط میدونم که حس جدیدی بود.

چقدر این روزا همش حسای جدیدی دارم تجربه میکنم:)...

*وقتی داشتم از خونه آقاجون برمیگشتم بارون اومده بود و زمین خیس بود،بوی نم خاک و چمن بارون زده میومد، از جلوی یه خونه‌ای رد شدم که دیوارش پر از یاس بود و انقدر بوی خوبی میداد، خلاصه هوا خیلی مطبوع بود، تا فلکه پیاده رفتم تا رسیدم به ماشین بابا و سوار شدم.