امروز آسمان با خودش درگیری داشت. باد‌های شدید و طوفان به راه شده. برق‌ها دو ساعتی‌ست که رفته. یعنی وقتی که از مهمانی مضخرف عید دیدنی برگشتم. داشتم هیستریک‌وارانه لباس‌هایم را تا میکردم که برق‌ها قطع شد و وقتی به سازمان برق زنگ زدم. گفت تا صبح وصل نمی‌شود! لباس‌ها را کورمال کورمال و با نور موبایل مرتب کردم که فکری به سرم زد. ویترین پر از کلکیسون خرت و پرت‌های عجیبم را باز کردم و یک شمع قدی و یک شمع وارمر درآوردم، روشن کردم و در دو طرف اتاق گذاشتم. عود جدیدی که خریده بودم آتش زدم. کتاب باغچه‌بان را از کتابخانه‌ام برداشتم و زیر نور شمع نشستم. کتاب را باز کردم و یک ربعی با همان صورت آرایش شده‌ی مهمانی، زیر نور شمع مشغول کتاب خواندن بودم:)