یه ربعه زل زدم به صفحه گوشی و یه کلمه‌هایی درباره‌ش مینویسم و پاک میکنم..میخوام راجب امروز و اتفاقای متفاوت، بد و پر دردش بنویسم، اما انگار نمیتونم.. هر چی تقلا میکنم که کلمات درستو پیدا کنم و درست بچینم کنار هم نمیشه. مغزم پوک و خالیه. میگرنم تقریبا بعد مدت زیادی عود کرده، سوار ماشینم و تو جاده، تک‌تک سلول‌هام نیاز به هوای تازه داشت باید میزدم به جاده و کوه و خونه باغ قدیمی، دونه‌های درشت بارون با تمام قدرت رو بدنه‌ی ماشین فرود میان، اسپرسوی تلخ رو یه سره ریختم تو حلقم و عجیبه که جدیدا از این زهرماری تلخ خوشم میاد، سرمو از شیشه ماشین بیرون میبرم و بوی تازگی رو تو ریه‌هام میفرستم، صورتم بعد چند ثانیه خیس میشه، خیسِ بارون و قطره‌ای اشک. حالم..