همه بیدارن ولی همه جا ساکته؛ لامپا خاموشه. همه جا تاریکه. بابا رفته دوش بگیره و برادر کوچک‌تر در حال ور رفتن به کشوی لباس‌هاشه. پیرهن آستین کوتاه و شلوار نخی‌ای به تن دارم. میرم توی حیاط، چهارپایه رو میذارم رو بلندیِ بهار خواب و میشینم. دست‌هامو پایه‌ی صورتم میذارم و محو تماشای آسمون میشم... احساس میکنم ستاره‌ها دارن حرکت میکنن! خیره میشم به ستاره‌ی چشمک‌زنی که گوشه‌ی کادر چشمم میبینمش، پر نور تر از بقیه‌س. از خنکیِ هوا مور مورم میشه. میرم تو خونه و ژاکت نسکافه‌ای رنگم رو میپوشم بعد برمیگردم و دوباره روی چهارپایه میشینم. به این فکر میکنم که این انزوادوستیِ من و علاقه‌م به تنهایی و سکوت و خیال و فکر و این قبیل چیزها، همیشه جلوی آدم‌ها باعث شده که آدم عجیب،غیرعرفی،مرموز،مالیخولیایی و... دیده بشم در حالی که این‌ها واقعا چیزهایی هستن که من میخوام و بهشون عمیقاً علاقه دارم ولی شرایط زندگی‌م کاملا برعکس هستن و من برای به دست آوردن این خلوت و دوری از پاره‌وقت‌های کوتاهی که کسی پیشم نیست یا حداقل آشنایی پیشم نیست استفاده میکنم. اما نا آشناها هم بلاخره بعد از چند وقت آشنا میشن... کلی حرف،کلمه،جمله،متن،تصویر،تصورات و وایب‌های مختلف دارن تو ذهنم میچرخن که بلد نیستم به دنیای آدم‌ها بیارمشون و فکر کنم برای همیشه تو خلوتم میموننシ ...رشته افکارم با شنیدن بوی غذا از دستم درمیره باید برم زیر گازو خاموش کنم، بلند میشم و یه بار دیگه به ستاره‌چشمک‌زن نگاه میکنم و میرم تو .

03:40 -