این روزا به خاطر یه اتفاق طوفانی، زندگی ساکن ، مطرود و عجیبی رو میگذرونم همه چیز داره یه جور دیگه میشه و من در برابرش تسلیم شدم. حتی در برابر خودم! بیخیال نمیخوام بیشتر بنویسم.
"خانهای خاکگرفته درست وسط مغزم" شاید مینویسم تا خفه نشم. *شاید دیر به دیر هم بیام. دل نبندید، هیچجایی موندنی نیستیم. و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-