از امروز نمیدونم چی‌شو بگم! شایدم به خاطر اینه که دیگه هیچ نایی برام نمونده. من و اِن‌اِف امروز چند کیلومتر راه رفتیم تو نمایشگاه و دیگه رسماً پاهامون به فنا رفته بود، جالبیش اینه که از یه جایی به بعد درد پا و کمرمونو حس نمیکردیم ولی میدونستیم درد داره. بین راه رفتنا لا به لای غرفه‌ها و دیدن کتابا باهم دیگه خیلی حرف زدیم. از اون حرف زدنایی که من خیلی می‌پسندم. یعنی پوچ و مسخره نبود حتی اگه درباره پوچی حرف زدیم... اولش اس‌یا هم اومد ولی یهو ناپدید شد و ما تنها موندیم تا آخر هم دوتایی بودیم. اولش وقتی وارد ساختمون نمایشگاه شدم و بوی خوش کاغذ و کتاب رو استشمام کردم انگار از خود بی‌خود شده بودم، انگار که مست کرده باشم، خیلی حالم خوب بود ولی بعد رفته رفته و مخصوصا بعد از خرید چند تا کتاب درباره معنا و حقیقت و حرف‌ زدن ان‌اف و من درباره‌شون و یکم فکر کردن، ذوقم کم شد.. ولی در کل امروز روز خوبی بود و خیلی چیزا فهمیدم. کتاب خریدیم، حرف زدیم، تبادل نظر کردیم، خیال‌پردازی کردیم، چرت و پرت گفتیم و یک کیلو کم کردیم از بس از اینور به اونور رفتیم(🥵) برای ناهار هم من رفتم واسه دوتامون از غرفه‌های غذا هات‌داگ خریدم و من رفتم کنار حوض مصلی نشستم خوردم. رفتیم طبقه‌ی بالا بخش ضبط برنامه‌ها و مژده لواسانی و یه آقاهه که اسمش یادم نیست و کلی برنامه در حال ضبط دیگه رو از پشت صحنه دیدیم، خلاصه که کلی زیبایی اونجا بود، از بوی قهوه گرفته تا کمیک‌های جالب، استایلای خفن، دیوار دل‌نوشته‌ها و وایب قشنگ=> ولی بیشتر از همه این خوب بود که خیلی با ان‌اف حرف زدم و تونستم از زیر زبونش حرف بکشم البته که خودم هم شاید یکم زیادی حرف زدم. کل زمان رو فقط با هم تو نمایشگاه چرخیدیم بدون اینکه "ز" رو ببینم و مزاحمم بشه و تیکه بندازه. موقع برگشت هم سوار اتوبوس شدیم و با وجود تیکه‌های "ز" و اونیکی "ز" کنارش نشستم و درباره کتابامون بحث کردیم، آهنگ گوش دادیم. در آخر هم من به زمانی برای فکر کردن و تنها بودن نیاز داشتم پس به شیشه اتوبوس تکیه دادم و تا وقتی برسیم همایون شجریان گوش دادم. :)

ان‌اف این روزها کسیه که فکر کنم دیگه به عنوان یه دوست نمیتونم انکارش کنم و این مشکوکه..!