صبح آلارم گوشی رو قطع کردم و کلاس نرفتم. حوصله نداشتم. داداشم همون موقعا تازه خوابش برده بود. عمو کوچیکه به بابا گفته بود برای ناهار بریم پیششون. من نرفتم. حوصله و اعصاب نداشتم. بابا و داداش رفتن. فیلمی که قبلا دانلود کرده بودم دیدم. املت درست کردم و خوردم بعدم رفتم حمام. بعد از ظهر بابا، داداشو از همونجا مثل همیشه برده آسایشگاه برای کاردرمانی. درس خوندم. کتاب خوندم. آهنگ گوش دادم. یکمم تلوزیون دیدم. شام درست کردم و منتظر شدم. پرستار داداش اومد و ساعت نه و نیم شب هم بابا و داداش اومدن و بلا بلا بلا.. بعدش گفتم داداشو بفرستم حمام که یهو چی دیدم؟ کمرش و بازوهاش پر از کبودی و زخم و جای زنجیر بود. مربیش موقع تحویل دادن داداش فقط به بابا گفته بوده بچه‌ها (مریض‌های آسایشگاه که مربی‌ش گاهی داداشو میبره کنارشون) از دستش "یکم عصبانی شدن" چون دفتر یکیشونو پاره کرده. و تازه بعد از اینهمه ساعت بابا و من فهمیدیم که "یکم عصبانی شدن" یعنی با چوب و تسبیح کتک زدنش. بابا گفت وقتی رفتم از کاردرمانی بیارمش حالش خوب نبود و تو کلیشه وسواس رفته بود ولی احتمال داده که مثل همیشه‌س و یکم میگذره و حالش بهتر میشه ولی نشده. جلوی پرستار داداش هر چی فحش تو ذهنم بود به همه‌ی کادر موسسه گفتم و به هیچی توجه نکردم. بعدم رفتم تو اتاقم و برای برادر بی‌زبونم گریه‌م گرفت. بابا هم خیلی حالش بد شد ولی چیزی نگفت. حالم بده اعصابم خورده. فردا میرم دهنشونو صاف میکنم.