بعد از غروب با سینهای مالامال از اندوه برگشتم به خانه و تغییری را حس کردم؛ نگاهم لغزید روی جای خالی تابلوی بزرگ ضامن آهوی فرشچیان، روی رد خاموش و بیغبار قاب عکسهای خانوادگیمان و تابلو نقاشیهای مادرم که توی ذوق میزد. دیوار حالا پر از قابهای نامرئی شده بود؛ سفیدیِ جای خالیشان در میان غبار و تیرگی اطراف، مثل چشمی خیره که هنوز نمیخواهد چیزی را فراموش کند نگاهم میکرد. چیزی برای گفتن به او نداشتم. چشم از دیوار برداشتم نگاهم چرخید روی سیمی که بهجای لوستر، آویزان وسط سقف هال مانده بود. روی کاناپه یاسی رنگ گوشه هال نشستم و سرم را پایین انداختم، به نشانه شرمساری از خانهای که در آن قد کشیده بودم. زمزمه میآمد.. زمزمه کاروان خداحافظی و اشکِ فراق از موطن خاطراتی طولانی و ناتوان از توصیف؛ مملو از غم و شادی، حسرت و شوق، و لحظاتی که در همان لحظهها خفه شدند و به سالیانی مَدید تبدیل شدند.
مدتیست وسایل طبقهی پایین یکییکی جمع میشوند و میروند، و من با هر جای خالی تازهای، احساس میکنم در قلبم حفرهای دهان باز میکند و به سوی ژرفتر شدن میرود.
