گاهی آدم با دلی لرزان، رشتهای از نور را به دست دیگری میسپارد؛ انگار بر پلی معلق قدم میگذارد، با ترس و لرز، با امید «اینبار» رسیدن. اما همین که به آن سوی پل میرسد، میبیند از آنسو هیچ پلی برای نزدیک شدن ساخته نشده، میبیند دستی که دراز کرده، تنها در هوا مانده. و تو میمانی با قلبی که خودش را جلو کشیده، تمام راه را با همه موانع قلبی و قبلیاش جلو آمده و شجاعت را هر شب به خودش دیکته کرده، بی هیچ استقبال و پاسخی.. اینجاست که آدم میان دو حس گیر میکند؛ از یک سو دیگر نمیخواهد دیواری دور خودش بکشد و به بیاعتمادی تن بدهد، چرا که اعتماد کردن، جرأت میخواست. و این جرأت، میراث باقیمانده از تو و اوست. و از سوی دیگر، نمیخواهد بار دیگر زخمی از همین اعتماد بردارد.
و در این بین یک واقعیت عریان میشود؛ اینکه تو توانستهای پل بزنی، اعتماد کنی، و قدمی به سوی نزدیکی برداری. شاید بهترین کار همین باشد که ارزش آن نزدیکی قلبی را پیش از هر چیز برای خودت نگه داری. بفهمی که توانستهای صادق باشی و اعتماد کنی، حتی اگر دیگری نتوانسته یا نخواسته پاسخش را بدهد. و هنوز میتوانی نزدیک شوی، حتی اگر آن نزدیکی تنها در آینهی خودت منعکس شود.
