کاش می‌شد برگردم به خیلی سال قبل‌تر. نزدیک ده سال پیش. اون روزها زندگی ساده‌تر و بهتر بود. اون موقع هنوز طرح‌واره‌هام مجال بروز پیدا نکرده بودن؛ هنوز خیلی کارها رو نکرده بودم و خیلی کارها هم باهام نکرده بودن. اون موقع تجربه‌هام کمتر بود، و چه خوب. گاهی تجربه‌مند نبودن بهتر از سینه‌سوختگیه. خامی تو بعضی لحظه‌ها از پختگی ارزشمندتره. یاد حرف‌های اون خانم تو یه مصاحبه می‌افتم که می‌گفت: «آدما همیشه حقیقت نمی‌خوان؛ گاهی یه دروغ شیرین رو به حقیقت تلخ ترجیح میدن.» الان زندگی‌م شبیه یه مکث کوتاه بعد از هر موجه. می‌دونم این مکث موندگار نیست، می‌دونم موج بعدی قراره با قدرت بیشتری سمتم بیاد. آهی از نهادم بلند میشه. با چشم‌هایی که می‌سوزن به ساعت نگاه می‌کنم. منتظرم سوپ بپزه. سرما نخوردم، فقط عصر رفتم سوپر و معده‌م که از صبح خالی بود، بی‌امون صدا می‌کرد. چندتا خوراکی برداشتم و وقتی چشمم به پودر سوپ نیمه‌فوری افتاد، با خودم گفتم سوپ برای روحم خوبه. شاید بتونه قبل از رسیدن موج، یه‌کم سرپام نگه داره. خیلی خسته‌م. کاش می‌شد بخوابم و بیدار نشم.