یک: شب، پهن شده روی اتاق. از اون شبها که سکوت، ضخیمتر از پردههای نازک اتاقمه و نفس کشیدن، انگار از بین مه خاطرهها میگذره. چراغ آبی اتاق، آروم و محو، مثل یه یادآوری بیصدا، همه چی رو به رنگ خواب درمیاره. من، نشسته بر لبهی تخت، پشتم به دیوار. رو به هیچ. قهوه خنک توی لیوانم ــکه انگار نه قهوه، که شراب تلخــ با تکههای یخ توی لیوان میرقصه. هر بار که لیوانو تو دستم میچرخونم، صدای برخورد یخها با دیوارهی لیوان، شبیه صدای طنین گذشتهست؛ ملودی لیمورا توی گوشم جاریه. پلیلیست میچرخه. هر آهنگ، یه در. هر در، یه اتاق. هر اتاق، من و یه نسخه از خودم؛ یکی منتظر، یکی دلتنگ، یکی رفته، یکی برگشته، یکی شکسته، یکی وصله پینه شده. و یکی همین حالا، نشسته توی نور آبی، با قهوهای که خودش رو به جای آغوش جا زده. آروم با ریتم آهنگ، تنم تکون میخوره؛ نه بلند، نه پرشور، یه رقص نرم و آهسته که شاید اصلا رقص نیست. مخصوص لحظههایی که نه کسی تماشات میکنه و نه قراره برای کسی معنا داشته باشه. یه رقص فقط برای خودم. برای غمم که نشسته کنارم، دست دراز کرده، لیوان خیالیش رو بالا آورده و با من مینوشه. من و تنهاییم، دو عاشق ساکت، در حال نوشیدن و رقصیدن با غم.. رقصی که اشک نمیریزه، ولی غم رو توی ضربآهنگ میپیچه. نه برای فرار ازش، که برای دوست داشتنش. جرعه میزنم. نه برای بیدار شدن، برای خوابیدن در خاطرهای که با عطر قهوه بیدار میشه. یه طعمِ تلخ با رگههای نازک شیرینی، درست مثل حسرتِ حرفِ نزده، مثل جملهای که اون شب نیمهکاره موند. هر جرعه قهوه سرد، یه اعترافه. هر چرخش دست، یه واژهی بیصدا. هر حرکت یخ، یه زمزمه مبهم. و من، انگار که در میانهی این موسیقی تلخ و آبی، دارم با دلتنگیام عشق میکنم. مثل کسی که میدونه این لحظه از این شب هیچوقت دوباره تکرار نمیشه، چشمهام رو میبندم و غرق مستی میشم. مستی نه از شراب و الکل، از خودم و دردهام، وقتی تو هیچکس جا نمیشیم جز تو همین لحظه.
دو: لیوان قهوهام تموم شد. و من، نشستم با دستهایی که هنوز شکلِ گرفتن لیوانو حفظ کردن. همیشه فکر میکنم قهوهم زود تموم میشه. مثل لحظههایی که زیاد خوبن و برای همین، طاقت موندن ندارن. طعمش هنوز توی دهنمه، یه تلخی شیرین، یه ماندگاری لجوج که نمیذاره فراموشش کنم، اما سیرم هم نمیکنه. دقیقاً همونطور که آدمها توی خاطرههام میمونن؛ با تمام حضورشون، در غیبت. دلم میخواد بلند شم، برم یکی دیگه درست کنم. ولی تنم نمیخواد. هم از خستگی و هم از ترسِ اینکه قهوهی بعدی دیگه مثل اولی به دلم نشینه. دیگه اونقدر منو مست نکنه. دیگه اونقدر باهاش نرقصم. حالا نشستم، لیوان خالی توی دستمه، آهنگ هنوز توی گوشم میزنه، نور آبی هنوز روشنه، و من من فقط نگاه میکنم به ته لیوان، و به خودم که توی اون خالی، کوچیک شدهم. شاید اینجور وقتهاست که شب، با تمام معناش شروع میشه. وقتی چیزی نمونده، ولی همهچی هنوز هست. وقتی تو دیگه نمینوشی، فقط گوش میدی.. به طعمِ آخرین جرعه، به صدای سکوت، و به حرفهای خودت.
توی دفترچهم مینویسم: دو نفر مدت زیادی باهم توی یه اتاق بودن. حالا یکیشون رفته ولی عطرش هنوز تو هوای اتاقه. اونی که مونده سعی میکنه نفس بکشه، بدون اینکه خفه بشه از نبود اون یکی. باید نفس بکشه تا زنده بمونه ولی اگه خیلی عمیق نفس بکشه باز هم زنده نمیمونه..
