دلم برای استاد حامد و حس‌وحال کلاس‌هایش تنگ شده؛ روزهایی که شاگرد اول کلاسش بودم، با شور و شوق شنیدن حرف‌هایش با لحن مخصوص خودش و آن برق خاص چشم‌هایش موقع حرف زدن، هر طور شده خودم را به کلاسش می‌رساندم.

عادت دارد وقتی صحبت می‌کند، به چشم‌های شاگردهایش نگاه کند. خودش هم یک‌بار گفت من از چشم‌هاتون می‌فهمم که مطلب رو فهمیدین یا نه؛ طفره نرید! آن روزها فکر می‌کردم نگاه خاصی به من دارد، چون خیلی بیشتر از بقیه نگاهم می‌کرد و به سؤال‌هایم بیشتر بها می‌داد و منتظر تعاملم در پرسش‌و‌پاسخ‌ها بود. حتی در کلاس‌های مجازی‌ای که با او برمی‌داشتم، حس می‌کردم با لحن متفاوتی از من سؤال می‌پرسد. حتی‌تر اینکه من چند ماهی از فضای مرکز و گروه بچه‌هایی که با آن‌ها بودم دور شدم. بعد از چند ماه وارد گروه جدیدی شدم برای ادامه‌ی دوره‌ها. یادم نمی‌رود بار اولی که بعد از آن مدت رفتم سر کلاس—آن هم با ماسک—با حالت تعجب و حیرت گفت خانم فلانی، خودتونید؟:) بعد هم از بی‌خبری‌اش از من حرف زد و من را به‌عنوان یکی از شاگردان خوبش به آن گروه معرفی کرد.

در طول آن مدت، هر وقت می‌خواستم زیرزیرکی بحث را به سمت زندگی شخصی‌اش ببرم و سؤالی بپرسم، یک‌جوری من را می‌پیچاند و چیزی نمی‌گفت. چون حلقه هم نمی‌انداخت—یعنی در واقع هیچ انگشتر یا ساعتی دست نمی‌کرد—و سنش هم طوری بود که فکر کنم اگر ازدواج نکرده باشد، دور از انتظار نیست. اما جدای از سن، با تفکرات و حرف‌هایش هم نمی‌خواند که ازدواج نکرده باشد و هم می‌خواند! خودش شخصیت خودیافته، مشخص و محکمی داشت، ولی گاهی در بیرون، آدم را درباره‌ی خودش دچار تناقض می‌کرد. به‌هر‌حال، من فکر نمی‌کردم ازدواج کرده باشد. تا اینکه یک روز، داستان دختر هفت‌ساله‌اش را تعریف کرد که تب کرده بود و تا پای مرگ رفته بود. از آن‌جا به بعد، بقیه‌ی حرف‌هایش را نشنیدم! نمی‌دانم من نه عاشقش شده بودم و نه آن شکل از دوست داشتن را نسبت به او داشتم. صرفاً بعد از فهمیدن اینکه متأهل است، یک حس عجیب پیدا کردم. شاید حالا که بهش فکر می‌کنم، ترکیبی بود از حسادت به همسرش—چون چنین شخصیت جالبی را کنار خودش دارد و قطعاً خودش هم دختر خاصی بوده که استاد انتخابش کرده—و اینکه «پس من همش توهم داشتم؟» و حس‌های دیگرِ درونی. باز هم نمی‌دانم، ولی هنوز هم به‌عنوان یک مونث، شاید مردی که خیلی خوشم بیاید با او حرف بزنم و بعد از آن احساس بدی نسبت به مردها و خودم به‌عنوان یک زن نداشته باشم، فقط او باشد. چون آن‌قدر قشنگ و عمیق حرف می‌زند و حرف‌هایش از دلش می‌آید و واقعاً می‌خواهد کمک‌کننده باشد که حقیقتاً دوست دارم به حرف‌هایش گوش بدهم و رشد را در خودم حس کنم. مثل آن روز که کلاس از ساعت سه تا پنج بود، ولی ما تا حدود هفت‌ونیم ماندیم و بدون خستگی فقط حرف زدیم و گوش دادیم. بعد هم که سوار اتوبوس شدم، تمام مسیر داشتم به مکالمه‌مان فکر می‌کردم... الان هم به این فکر می‌کنم که چقدر برایش احترام قائلم؛ و مطمئنم همه‌ی شاگردهایش و کسانی که به هر نحوی با او در ارتباط‌اند هم همین حس را دارند. کاش این‌گونه مردهای عمیق بیشتری در جامعه داشتیم، و مردک‌های سطحی، کمتر. چون «جای مردهای عمیق، در زندگی‌مان‌خالی‌ست»

*فقط چون یاد آن حس‌وحال‌های قشنگ و مؤثر در زندگی‌ام بخیر.