امروز همه چیز خیلی سنگین بود(هنوز هم هست!). من سنگین بودم. مغزم سنگین بود. قلبم سنگین بود. اعضا و جوارح داخلی‌م سنگین بودن. حرفای آدما سنگین بود. نگاه‌های آدما سنگین بود. هوا سنگین بود. زبونم برای حرف زدن هم سنگین بود. حتی تو جلسه باشگاه کتاب و نویسندگی هممون حس سنگینی داشتیم. اداره‌ای که همیشه تو کتابخونه‌ش جلسه داریم زیر زمینه و هواش همیشه چند درجه خنک‌تر از حالت عادیه ولی امروز خیلی سردتر و خفه بود حس خفگی و سرگیجه و سردرد داشتیم. انقدر که توهم زده بودیم نکنه اسرائیل دوباره شروع کرده و جایی رو زده و این اثرات آزاد شدن یه گازی چیزیه! من اونجا یهو انقدر حالم بد شد که چند جا لکنت گرفتم. بعد هم که از اون دنیای پناهگاهیِ زیرزمین اومدم بیرون و به گرما برگشتم سنگینی شکل دیگه‌ای گرفت. پیاده‌روی تند. عجله. گرسنگی. دیر شدن. استرس. لجن سبز قشنگ جوب. سیب‌زمینی نجویده قورت داده شده. رسیدن آقای سرویس لگن. جاساز کردن پاکت غذا لای بوته‌های دم ورزشگاه و برداشتنشون بعد از برگشتن. نشستن رو پله‌های آتیشی. ایگنور کردن دیدن ف‌س. سردرد و ضعف. این شب‌ها همه چیز هیئت جدید دارد. هجوم هُرم به قفسه سینه. گونه‌ی آش و لاش. تیکه‌های رفیق نیمه‌راه شدنی(حالا می‌فهمم از دست بابات چی می‌کشی ح)...