امشب هوا مطلوب است. ولی هوای درون من پَس. باد شدید و غبار و خنکی؛ احتمالا هوا فقط مطلوب درون من است! سکوت. نور سرد آبی. بوی مریم. تکرار. پیراهنِ مشکیِ بلندِ دامن کلوش با آستین‌های کلاسیک، از عصر که رفتیم خانه آقاجون و دو ساعتی‌ست که برگشتیم هنوز توی تنم است. فقط کمربند پهن مشکی دور کمرم را باز کردم و جوراب شلواری‌هایم را درآوردم. عصر، وقتی جلوی آینه لباسم را مرتب می‌کردم و برای خودم بوس می‌فرستادم، به این فکر می‌کردم که وقتی پایم برسد خانه آقاجون و ح را بعد از مدت زیادی ببینم، باید با آن بخش شخصیت آرامم خداحافظی کنم و آن‌قدر خبرهای جدید داریم و آن‌قدر حرف می‌زند و می‌زنیم و می‌خندد و می‌چسبد که دیگر شورش را هم در می‌آورد. ولی ته دلم خوشحال بودم که آخجون دلم برای این فضای مسخره دخترانه و پر هیاهو تنگ شده. اما هیچ فکرش را نمی‌کردم که خبرهایش آن‌قدر داغ باشد که بسوزم. بسوزم و بسوزم و بخندم.

یادم نمی‌آید ولی خیلی وقت پیش‌ها اینجا درباره‌اش نوشته بودم؛ اینکه عاشق استادش (که زن و بچه دارد) شده و استادش هم عاشق او و حسابی باهم لاو می‌ترکانند و چقدر دلم می‌خواست بروم گزارششان را بدهم و بگیرنشان تا از این کثافت نجات پیدا کنند/کنم. چون هر بار حرف‌های مزخرفشان را برایم تعریف می‌کرد و من مجبور بودم گوش بدهم. بعدها همان استادش که خیلی تعریفش را می‌کرد قالش گذاشت و ح ساده هم فهمید که چه گول‌هایی خورده و آنجا بود که به من می‌گفت تو به من گفته بودی و من گوش‌هایم کر بود. چند ماه پیش دل بی‌صاحابش به استاد مسن زن و بچه‌دار دیگری گره خورد که در ابتدا مثل استاد قبلی، فقط جلسات مشاوره خصوصی داشتند و ح عزیزم از آنجایی که با مشاور مرد راحت‌تر است همه درون و بیرون و حال بد و خوب و تمایلاتش را بی‌پرده برای استاد مشاور ماهر روی دایره می‌ریخت بعد کم‌کم چت و تلفن به این روند اضافه شد. من مدتی ح را حضورا ندیدم و یکی دو باری تلفنی باهم صحبت کردیم و مجال زیاده‌گویی نشده بود. امروز فهمیدم که استاد مشاور ماهر، نه عذر می‌خواهم، مکارش، به بهانه آرام کردن ح او را با ترفند غریب‌الوقوعی صیغه کرده و بقیه ماجرا.. با جزئیات آشوب‌آور برای معده و روده. بله دوستان این یک فیلم ترکی نیست. حالم بد است. ح کر است و این‌بار تمام حواسش را از دست داده و من هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید. اما می‌دانم دیر نیست دستمال استفاده شده‌ای که به دست‌های من پناه می‌آورد. عصبانی‌ام. از خانواده ح. اگر محبت و توجه و ارزش را درست دریافت می‌کرد الان اوضاعش جور دیگری بود. کاش خانواده سنتی ایرانی می‌فهمید که با این نسل چه کرده.


ح دختری‌ست که در عطش شنیده‌شدن، توجه، درک‌شدن و شاید عشق، خیلی آسیب‌پذیر شده. این آسیب‌پذیری او را به رابطه‌هایی کشانده که ناامن، نابرابر و پرریسکند. وقتی کسی در خلأ عاطفی و عدم امنیت روانی رشد می‌کند، مرزهایش مخدوش می‌شوند. این‌که ح بارها به افراد متأهل با فاصله سنی زیاد دل می‌بندد، برای من کاملا مسلم است که او بیش از آنکه دنبال رابطه‌ای برابر و بالغ باشد، دنبال تصویر پدرانه یا پناهی‌ست که در زندگی واقعی نداشته. اما آنچه این مردها با ح کرده‌اند، مصداق سوءاستفاده‌ی عاطفی و جنسی از موقعیت قدرت است. چه به اسم مشاوره، چه عشق، چه حتی صیغه. که صیغه این‌جا پوششی‌ست برای یک رابطه‌ی استثماری. و قسمت دردناک‌تر ماجرا برای من این است که این اتفاق، بازتاب یک بحران فراگیر در لایه‌های زیرین جامعه است. دخترانی که در خانواده‌های سنتی، دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن را نیاموخته‌اند و محروم مانده‌اند و احساس بی‌ارزشی به آن‌ها سرازیر شده، بی‌دفاع و ساده وارد فضاهایی مثل دانشگاه، گروه‌های فرهنگی یا حتی مذهبی می‌شوند؛ جایی که قدرت، سن، علم یا مقام، در اختیار مردانی‌ست که اگر اهل سوءاستفاده باشند، می‌توانند از همین خلاها برای نفوذ عاطفی بهره بگیرند... من و امثال من هر چقدر برای ح‌ها دل بسوزانیم باز هم باید دانست که این آسیب‌دیدگی، محصول یک سیستم معیوب گسترده است.