روزهای عجیبی‌ست. پرآشوب و ملتهب و پر از تناقضات حسی. غم و غرور. خیلی رمق و حوصله طولانی نویسی‌های وبلاگ را که حق مطلب را خیلی بهتر ادا می‌کنند ندارم. نمی‌خواستم در عنوان از واژه «جنگ» استفاده کنم چون درد و رنج و خرابی و خون‌آلود است ولی ناگزیر از بازی کلمات شدم! تولدم است، آمده‌ام ثبتش کنم. گرچه هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم که جنگ، روز تولدم را از یادم ببرد ولی تا همین دو سه ساعت پیش یادم نبود امروز چندم تاریخ است! الا ای حال اگر فراق خاطری بود و نمرده بودم، بیشتر با کلمات بازی می‌کنم. در پایان بخشی از پیامی را که برای دارسی در جواب تبریکش فرستادم ضمیمه می‌کنم:

نمی‌خوام بگم سالی که نکوست از بهارش پیداست چون امیدوارم شاهنامه آخرش خوش باشه:)

امید است روزهای بدون خراش نزدیک باشند.