دیروز و امروز آشغالترین روزهای تحصیلی این ترم تا به الان بودن. باید به زبالهدان وجودیم ریخته بشن. البته به استثنای اینکه دیروز حال روزمرگیم هم آشغال بود و امروز سعی کردم روزمرگی نسبتا بهتری بسازم. انقدر فشار خوردم دارم از چهار جهت نامساوی پاره میشم و همچنان لبخند میزنم و میگم اتفاق خاصی نیوفتاده. شاید به ریسکپذیری_بیشتری_ تو زندگیم نیاز دارم. ولی نه تا جایی که گند بزنه به زندگیم. حتی استاد نفهمم دیروز اینو فهمید. به من میگه منافق! در راستای افزایش ریسکپذیری امروز دیدم کلاس آخر امتحان میگیره جیم شدم و کلی راه پیادهروی کردم و تو راه سعی کردم گریه نکنم و فقط فکرام گره بخورن تا رسیدم به شهر کتاب، و چهل و پنج دقیقه فقط غرق هنر و زیبایی و کتاب شدم و آدمها اومدن و رفتن، تا جایی که یکی از فروشندهها اومد کنارم و گفت خانوم حالتون خوبه؟ سوالی ندارین؟ بهتر شده بودم و لبخند زدم. دوتا فروشندهها باهم دوست بودن و حتی دوستی قشنگ اونا یکم بهم کمک کرد. دست آخر با یه کتاب اومدم بیرون و "گور باباشون" بودم که یک ساعت بعد فهمیدم گور بابای خودمو کندم با این جیم شدنم از کلاس.
-وقتی پیاده میومدم خونه بیشتر از همیشه فهمیدم چقدر ته وجودم از اجتماع و جامعه میترسم.. و در عین حال مطالبهش میکنم.
-تو مسیرِ شب شدن خودم رو با محرکها بهتر کردم و الان شبه. :)
