..مامان چند وقت پیش که برای اولین بار رفته بودی کربلا _و اتفاقا روز قبلش هم به بهونهی مزخرف دیدنِ پسر مریضت اومدی خونه و از من هم پرسیدی پاسپورت داری یا نه و منم محل سگ بهت ندادم و به خاطر حرفام دمتو گذاشتی رو کولتو رفتی_ دومین و سومین مهمونیم رو تو این شیش سال گرفتم؛ شونزده نفر آدم و به قولی دیگه سنگ تموم گذاشتم مهمونا فکر میکردن از بیرون غذا گرفتیم اما همه رو خودم درست کرده بودم چلو و خورشت و پیشغذا و دسر و مخلفات و خرت و پرت، تمیز کردن و برق انداختن خونه رو هم با پرستار داداش انجام دادیم، هر دو سری مهمون تو اتاقم هم اومدن و میگفتن اینجا بیشتر شبیه کارگاه هنریه تا اتاق:) حتی شوهر عمهبزرگم اومد و گفت برای خونه جدیدشون، مثل فلان و فلان وسیله دکوریم درست کنم! میبینی مامان چقدر تغییر کردم چقدر قوی شدم؟ همه میگن اگه نرفته بودی من انقدر شکوفا نمیشدم. البته که منظورشون از شکوفا شدن هنر و دیده شدنو این بند و بساطاس وگرنه که نمیدونن تو این مدت چقدر رنج و درد کشیدم و چقدرم عوضی شدم... در واقع رفتنت هم خوبی داشت و هم سختی ولی نمیتونم بگم ترازوی کدوم ور سنگینتره فقط میتونم بگم ترازوی نفرتم حسابی سنگینه.
چند شب پیش که بعد خیلی وقت رفته بودم خونه آقاجون، عمه کوچیکه هم اونجا بود و جلوی همه بهم گفت که خیلی کم محبت شدی سراغی از من نمیگیری و خلاصه ازم خیلی ناراحت و متعجب بود حتی بابا ازم دفاع کرد که سرش خیلی شلوغه اما همیشه سراغتو میگیره ولی اون گفت نه شما از دخترت دفاع نکن بذار خودش جواب بده و من هیچی برای گفتن نداشتم ولی بعدش رفتم پیشش و گفتم من کم محبت نشدم_در حالی که شدم_ نمیدونم چی کار کنم سرم شلوغه نمیتونم بیام خونه آقاجون یا خونه شما و ببخشید و فلان -تو دلم داشتم میگفتم از ارتباطات اجتماعی و آدما و فامیل و آشناها متنفرم- شاید اگه تو بودی من بلد بودم چطور رفتار کنم. دو سال پیش که رفتیم تهران و داداش پونزده فاکینگ روز تو بخش روانی(همون تیمارستانی!) بستری شد تا براش داروهای مناسب تجویز بشه، به خاطر اینکه اونجا فقط خانم میتونه به عنوان همراه بمونه من کنارش موندم و تو اون وضعیت فلاکتبار کنار بقیه مادر و فرزندهایی که انواع بیماریهای روانی رو داشتن تنها زندگی کردم،با پرستارا و کادر بیاعصاب اونجا دستو پنجه نرم کردم،غذاهای یککف دستی و بیمزهی اونجا رو خوردم، سرمای شدید کولر همیشه روشنو تحمل کردم،شبا بیدار موندم که حواسم به داداش باشه که پتو از روش کنار نره و همونطور ریز ریز اشک ریختم،لباسای داداشمو شستم و با هزار تا مشکل دیگه زنده موندم ولی خودم نمیدونم چطوری! حتی چهار کیلو لاغر شدم. و تو، اون موقع حتی روحتم خبر نداشت و داشتی خوش میگذروندی:) البته اگه میدونستی و میخواستی بیای کمک هم من نمیذاشتم چون فقط مایه شکنجه روح من میشدی.
چقدر حرف زدما اما این تازه یکم از ماجراهام بعد رفتنتهها ولی خب انگار یکم سبک شدم:)!
