تنهاتر از اونیام که حتی بتونم بلند گریه کنم. مثل کسی که یه نفر دستشو رو دهنش گرفته باشه تا کسی صداشو نشنوه گوشه اتاق توی خودم جمع میشم و بیصدا اشک میریزم. بیصدا با خودم حرف میزنم. بیصدا مینویسم و خط خطی میکنم و مدادم رو از شدت حال بد تو دستم فشار میدم. میپرسم من برای چی زندهم؟ مغزم کار نمیکنه هر روز رو با عذاب سر میکنم و شب شکنجه میکشم و وای از اون شبایی که حتی توان گریه کردن ندارم.. از خودم بدم میاد. از این نقابی که ساختم. از این بوی تعفن. از این تاریکی. از این زندگی. از این نفرین هر روزه. از ازین کلاغ سیاه شومی که روی شونهم نشسته و بلند نمیشه. یه زمانی به خودکشی فکر میکردم اما الان چی؟ الان که میدونم خودکشی تهش نیست و با این بار کثافت عذاب اصلی تازه شروع میشه. به هر بخشی از زندگیم که نگاه میکنم زخم داره. فقط تفاوتش اینه که بعضی از زخمها عفونی و پر از چرکه، بعضیاش خون آلود، بعضی گاهی سر باز میکنه و میبنده و از بعضیها رد دردناکش مونده... به کسی برای حرف زدن نیاز دارم اما به هیچکس اعتماد ندارم. به کسی برای دریافت محبت نیاز دارم اما هیچکس عمیق و همیشگی نیست.. از نیازهام بدم میاد از همهشون. از همه چی خستم کلماتم تکراریان. هیچ حرف جدیدی ندارم. انگار که هر روز دارم یک روز رو میگذرونم و تقلا میکنم که فقط تموم شه. تکرار مکررات.
اولین باری که فهمیدم با خودم حرف میزنم کی بود؟ یادمه ده سالم بود، یه پیرمردی رو توی خیابون دیدم که داشت با خودش حرف میزد و خودش رو سرزنش میکرد و متوجه نبود داره حرفای ذهنشو بلند میگه، خیلی برام عجیب بود از اون به بعد حواسم رو جمع کردم که ببینم منم با خودم حرف میزنم یا نه، یه شب که تو تختم خوابیده بودم و عصرش مامان و بابام دعوا کرده بودن تو ذهنم داشتم با خودم کلنجار میرفتم و یهو دیدم که عه! دارم با خودم حرف میزنم جوری که فقط خودم صدای خودمو میشنوم از اون به بعد همیشه میدونم که وقتی کسی دور و برم نیست دارم با خودم حرف میزنم و از همه چیز برای خودم میگم تا یکم خالی بشم:)
