پیادهروی را شروع کردم. اپیزود سوم با تماس انگشت شَستم و صفحه گوشی پخش شد. ترکیب موسیقی معروف o fortuna که پسزمینه خیلی از صحنههای حماسی و نبرد در جنگهاست و اذان مؤذنزاده بهتزدهام کرد و مو بر تنم سیخ شد. موضوع این اپیزود، مسئله مرگ و زندگی بود. نامناسب برای کودکان و نوجوانان. بعد از کمی توضیح واضحات به سبک شاعرانه و جذابشده، برای شروع سؤالی پرسید:
«اولین مواجهه شما با مرگ کجای زندگیتان بوده؟ کجا فهمیدید که مرگ، مردن، وجود دارد؟»
استپ. قفل کردم. رسیدم به ایستگاه اتوبوس. اهمیتی ندادم و مسیرم را از پیادهرو ادامه دادم. افکارم بین خاطرات کودکیام عملیات شناسایی و دستگیری را شروع کرده بود، ولی چیزی که من آن لحظه نیاز داشتم، عملیات نجات بود. میخواهم بدانم، به یاد بیاورم، تحملش را اما دارم؟
گوشی را در دستم محکم گرفته بودم. پیادهرو تمام شد. از خط عابر، عرض خیابان را طی کردم. احساس میکردم آدمهای توی ماشین، که پشت چراغ قرمز ایستادهاند، در حال شنیدن پادکستیاند که من متوقفش کردهام و دارند افکارم را میخوانند. نه، نبینید، نخوانید، نشنوید... آنها من را اذیت کردند، نمیخواهم شما هم اذیت شوید.
مغزم به یک خاطره رسیده بود ولی هنوز شک داشتم که اولین مواجهه باشد. چیزی که مهم بود، تأثیرش بر روحم بود.
قبرستان. «به عزت و شرفِ لا اله الا الله، لا اله الا الله، بشین، بلند شو، بگو یا حسین… سه بار تا دم قبر.»
کیفم روی دوشم سنگینی میکرد. رسیدم به ایستگاه بعدی. نشستم روی نیمکت سبز ایستگاه، زیر سایهی بزرگ درخت و پشت شمشاد و گلِ رزهای لبصورتی که نزدیکها بود باد پاییزی پژمردهترشان کند.
روی تهسیگارهای زیر پایم زوم کردم. وینستونی که احتمالا هنوز میشد چند کام دیگر ازش گرفت، اما نیمسوخته رها شده بود. شاید طرف وقت کم آورده؛ عجله کرده و عمر سیگارش همینقدر بوده. سیگار، اصطلاحا، به غایت نامیمون یا شاید هم میمونش نرسیده میانهی راه رها شده بود.
اتوبوس من ایستاد. بلند نشدم. رد شد. و من همچنان نشسته بودم روی نیمکت و حالا به شیارهای روی تنه درخت نگاه میکردم. با خودم میگفتم چه شبیه خشکسالیِ بیابان. شاخهها را با اشکال مختلف میدیدم و داستان میساختم. میخواستم ذهنم را با چشمهایم گول بزنم. نمیشد. مدام ذهنم میپرید به آن خاطره. افسار را ول کردم و دادم دست مأمور دستگیری.
سه تکه از استخوانهای باقیمانده جنازهای که سی سال قبل دفن شده بود را درآوردند و داخل پارچهی سفید پیچیدند و دوباره به قبر برگرداندند. که البته، همانموقعها بعد از مدت زیادی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که استخوان بودند. تکرار. تکرار. تکرار. تصویرِ لحظهی کوتاهِ دستهایی که پارچه سفید را بالا نگه داشته بود تا نمیدانم بقیه هم در جریانِ این نبش قبر قرار بگیرند، روی پرژکتور مغزم مانده بود. انگار که نوار فیلم دچار خرابی شده باشد، همانطور مانده بود.
اتوبوس دیگری ایستاد. دانشجویی که نفهمیده بودم کی روی نیمکتِ بغلیام نشسته، سوارش شد و اتوبوس رفت. من رفتنش را دنبال کردم. به خودم طعنه زدم «هه هیچوقت نمیدانی میخواهی چه کار کنی؟ کجا بروی؟ چگونه بروی؟ چه زمانی بروی؟ هیچچیز نمیدانی. غرقی در ندانستن.»
خرابیِ نوارِ فیلم موقت بود. کارگران سینما رفعش کردند. متشکریم.
مرحومه مغفوره در طبقه سومِ قبر، همراه همسر مرحوم خود، به خوابِ ابدی میرود. گریه. دماغهای قرمز. دستمالهای مرطوب و مچالهشده. قد بلندی میکردم تا از میان جمعیت درست ببینم. «داره چه اتفاقی میافته؟ مامان چرا اونا رو توی پارچه پیچیدن؟ یعنی منم اگه بمیرم بعد سی سال استخونهام از بین میرن؟ اینجوری سیاه میشن؟» گفت نگاه نکن. چشماتو ببند . . سیاهیِ محو.
گوشی را روشن میکنم. پاسخِ سؤالش قطعا همین خاطره بود. پِلِی. بعد از پخش موسیقی ملایمی، داستانِ اولین مواجهه خودش در پنجسالگی را شرح میدهد. باز استپ. در دو راهیِ کوتاهی تصمیم به نوشتن میکنم تا افکارم منظم شوند.
مینویسم «پیادهروی را شروع کردم…» میخواستم «سه بار تا دم قبر» را بنویسم و برای مطمئن شدن از صحتِ نقلم، سرچ کردم «آداب تشییع جنازه». سایتِ اول، عکسِ کفنپوشِ مردی در قبر بود که پارچهی صورتش را کنار زده بودند. تصویر قطع و وصل میشود. چشمانم با شدت بسته میشوند و سرم ناخودآگاه به سمتِ دیگری غیر از صفحهی گوشی میچرخد. حرکتِ غیرارادی.
اتوبوسِ سوم هم میرسد. به خودم نهیب میزنم که بلند شو زنک، خودت را جمع کن.
صدای کمِ فرهاد را از ضبطِ رانندهی اتوبوس میشنوم. کارت را برایم میکشد.
«چند نفر؟» «سه نفر.»
اتوبوس میرود. مینشینم روی نیمکتِ ایستگاهی که در آن پیاده شدهام.
#مرگآگاهی
