بعضی وقت‌ها چیزی عظیم اما نامرئی را ته گلویم حس می‌کنم؛ گویی سایه‌ چیزی سنگین در من لانه کرده باشد که قصد ندارد خود را نشان دهد. اکثر اوقات سعی می‌کنم دست بالا بگیرم و بازی‌اش دهم تا فکر نکند که نمی‌دانم به دنبال چیست. با چشم‌های فرضی سایه‌اش چشم در چشم می‌شوم و در حالی که قلبم از درد گر گرفته است، به روی خودم نمی‌آورم و با تمام وجود، سرد و طولانی نگاهش می‌کنم. فکرش را می‌خوانم و همزمان، به خاطرات زخمی خودم پرت می‌شوم. کشمکش فرسایشی‌ای به وجود می‌آید اما نیرویی مرا از آن بیرون می‌آورد. با گفتن «این بازی کثیف رو تموم کن» خلسه را به پایان می‌رسانم و مسیر قورت دادنش را، از حلق تا مری و از آن‌جا تا معده، با دست‌هایم از روی پوست، گوشت و استخوانم پی می‌گیرم؛ انگار رد سقوط موجودی پنهان، مرموز و موذی را که همیشه آرام و بی‌صدا درونم می‌خزید، دنبال می‌کنم. البته هر چقدر هم آنجا می‌ماند به هر حال من که دم به تله‌های همیشگی‌اش نمی‌دادم! البته‌تر، حالا که خلوت است می‌گویم: چرا، گاهی هم مثل ماهی سمجی از دستم در می‌رود؛ آن‌قدر تکان می‌خورد که تعادلم را از دست می‌دهم و پایم می‌لغزد و با سر می‌روم توی تله و او به مقصودش می‌رسد. بعد اما سعی می‌کنم زود سرپا شوم. به هر چیزی چنگ می‌زنم تا بلند شوم. و خب هر چیزی هم چیز خوبی نیست.

بگذریم، داشتم چه می‌گفتم؟