فقط یک ثانیه، یهویی و همزمان با هم چشم تو چشم شدیم ولی مَکِش و برقِ اون نگاه، طوری بود که حس می‌کنم سال‌هاست تو نگاهِ اون لحظه موندم و زمان ایستاده.

بی‌دلیل نیست که آمدن پاییز را باور نمی‌کنم؛ من هنوز از گرما سیر نشده بودم که سردی را به من تحمیل کرد.. من هنوز در میانه‌ی تابستان، اوایل مرداد ماه گیر کرده‌ام و باور نمی‌کنم که همه‌چیز گذشته و تمام شده است.