برقا رفته. هوا خنکه و نسیم نرمِ شهریوری می‌وزه. ماه نیمه‌ست ولی نور سفیدش توی نیمه‌ی حیاط افتاده. از حموم اومدم. موهام تقریباً خشک شدن، شونه‌شون کردم، اسپری نرم‌کننده‌ی فیروز زدم و شل بافتمشون. روی پله‌ی اول حیاط نشستم. ستاره‌ی پرنوری با قدرت بهم چشمک می‌زنه. دیشب این موقع از فرط خستگی خواب بودم. بی‌خوابی به خصلت غیرقابل انفکاک من تبدیل شده. تو گاراژ پشت خونه که یه دیوارش سمت حیاطمونه با باتری ماشین، چراغ روشن کردن. نور زرد چراغ روی قسمتی از نرده‌های پشت‌بوم افتاده و یه تصویر گرم ساخته. هر از گاهی صدای موسیقی غمگینی که انگار یکی واسه خودش گذاشته، میاد. چند دقیقه‌ای یه جوون بلند زده بود زیر آواز عاشقانه. صدای موتورهای شبونه و گاهی بوق ماشین از خیابون می‌رسه. یکم پیش، صدا و نور چندتا ترقه تا اینجا هم رسید. بابام صدا رو شنید و اومد گفت انگار زیر پوست شهر دارن یه آشوبی درست می‌کنن. مثل همیشه داشت اوضاع کشور رو تحلیل می‌کرد. به ۱۲۱ زنگ زدم، گفت علت قطعی برق خرابی کابل برق تو سطح شهره! نمی‌دونم... خیلی چیزا خراب و آشفته و دردمنده، ولی من هنوز نفس عمیق می‌کشم. خیلی گره‌ها میاد تو ذهنم ولی پسشون می‌زنم. اولیش شروع ترم جدید تا دو روز دیگه‌ست. سعی می‌کنم به هیچ‌کدوم از سختیا فکر نکنم و به مغزم یه ذره آسودگی بدم. شاید یه کم رویا، لطف بزرگی بهش باشه. از زیادی خنکی نسیم، سردم شد. برمی‌گردم توی خونه، اتاقم و تختم.