می‌خندیدم. یک آن پلک زدم. تصویر جسد وحشتناکی به پشت خوابیده. لخت بود. رگ‌های سیاهی زیر پوست‌هایش ناله می کردند تا پوست را بدرند. خط ستون فقراتش پر از موهای زائد سیاه بود و سر و ریش‌هایش تا جایی که می‌دیدم مدت زیادی اصلاح نشده بود. خباثت از جسدش بیرون می‌زد. رعد و برق زد. پلک زدم. لبخندم خشک شد. به خودم طعنه زدم چیزی نبود که، توهم زدی، پتو را روی خودت بکش، سردت نشود. سایه دست راستم روی دیوار سمت راستم افتاد. نور کم گوشی‌ام بود که برداشتمش تا بنویسم و نترسم.

به مورچه‌هایی که این روزها اتاقم را پر کرده‌اند و هر جا که هستم دور و برم را می‌گیرند فکر می‌کنم. نکند پدرم راست گفته باشد؟ جن‌ها در روحِ زندگی‌ام رخنه کرده‌اند؟