دفتر و کتاب را رها کردهام. خوابم نمیآید ولی خمیازه میکشم و دراز روی تخت. نور آبیِ سردِ مایل به سفیدِ لامپِ جدید لوسترِ اتاق، تنها نور خانه است. عطر گل مریم فضای اتاق را پر کرده. دوست دارم نفس عمیق بکشم تا ریههایم از عرض باز شوند و از عطر تک شاخه مریمِ محاصره شده با عروس، سرشار. پتو را تا زیر چانهام کشیدهام. باد کولر آبی مشترک خانه است. در خانههای ایرانی به تعداد اتاقها و آشپزخانه و هال و پذیرایی کانال کولر وجود دارد، و یک دکمه روشن/خاموش. و اینجا آدم مجبور میشود با اهل خانه کنار بیاید (ناگفته نماند که فقط اینجا نیست و خیلی جاهاست!)، حتی اگر یکی سرمایی بود و یکی گرمایی. کنار هم که نه، معمولا یک نفر هست که از یک جایی به بعد فقط سعی میکند کوتاه بیاید و با شرایط کنار. نمیدانم چرا و چه شد که هوای نوشتن به سرم زد. فقط دیدم دلم پر است و مخزن حرفهایم نیازمند تعمیرات. بالاخره جنس خراب را که نمیشود راهی بازار کرد. حتی اگر زیاد خرجش کرده باشی و حالا روی دستت باد کرده باشد. حرفهایم بمانند برای وقتی دیگر؛ وقتی هوا مطلوب بود. وقتی هوا پس نبود و برقها نمیرفت و آدمهای نخاله میرفتند پی مرگشان و من از آدمهای حال به هم زن دور میشدم و زندگی با من مهربانتر بود و خودم با خودم هم. شاید هم هیچوقت.
امشب زدهام توی کار فعل مشترک. تا شبی دیگر بدرود.
پن: امشب صد بار برقا رو قطع و وصل کردن.
