آنچه امروز در دفترچه همراه نوشتم: بعضی روزا رو شروع می‌کنم که فقط تموم بشن، مثل امروز. ساعت ۰۷:۰۰ .

آنچه امروز در صفحه اول کتاب نوشتم: سه‌شنبه، ساعت ۱۲:۳۳:۰۲، کلاس آخر. کلاسی که سر امتحان شفاهی‌ش تمام بدنم یخ کرده بود، دست‌هام می‌لرزید و بقیه‌ی بچه‌ها هم ترسیده بودند، بعد از دو ساعت و نیم بالاخره تموم شد. نوبت من که رسید، دقیقاً همون بخشی بهم افتاد که کمتر خونده بودم. دیشب به خاطر همین امتحان واقعاً اذیت شدم. از اونجایی که مدتیه خوابم درست شده، ساعت یک و نیم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم خوابیدم. چهار و نیم با زاجرات بیدار شدم. شب قبلش هم تا ساعت سه بیدار بودم برای تکمیل کار عملی پایان ترم که امروز تحویل دادم. قرار بود این کلاس هم پرسش داشته باشه ولی نپرسید و احتمال زیاد بعد از این هم فرصت نشه. خوشحالم که دیروز انرژی اضافه برای خوندنش صرف نکردم. کار عملی‌م رو تحویل دادم و هم استاد و هم بقیه خیلی خوششون اومد. حتی استاد خانمِ «نچسب» هم از کارم تعریف کرد. اون ساعت به خاطر استرس زیاد، بدنم نیاز به استراحت رو فراموش کرده بود ولی الان کامل داره هشدار میده که خیلی خسته‌م. خوابم میاد. چشم‌هام درد می‌کنن و به زور باز نگهشون داشتم. درد عصبی دست راستم دوباره شروع شده. صدای معده‌م در اومده، گرسنه‌م. تو دنیای خودمم، فارغ از کلاس! هندزفری گذاشتم و آهنگا رندوم پلی می‌شن. هندیِ ریتمی، مدگل، تیلور، الانم علیرضا قربانی داره می‌خونه: «چرا رفتی؟». عینکم رو برداشتم؛ حالا دنیا یه لایه محو‌تر و تارتره.

این تحصیلِ ناچاری چرا تموم نمیشه؟!