چند روز پیش بابام توی یه مکالمه با عموم می‌گفت فلان آدم صد و پنج سالشه، هر روز یه ساعت پیاده‌روی می‌کنه، دکتر میاد براش ماساژ درمانی انجام می‌ده، سرپا و سرزنده‌ست و چقدر این نوع زندگی خوبه و از این حرف‌ها. همون موقع توی ذهن من با گارد زیادی مدام این سؤال چرخ می‌خورد که مگه انگیزه‌ی یه آدم برای زنده موندن توی صد و پنج سالگی چیه؟ چی باعث می‌شه که تلاش کنه خودش رو سرپا نگه داره و برای بیشتر زندگی کردن بجنگه؟ اصلاً زندگی براش چه معنایی داره، وقتی این‌همه فصل رو ازش گذرونده؟ تا کجا می‌خواد ادامه بده؟

راستش برام خیلی عجیبه و هنوزم حداقل برای خودم درکش نمی‌کنم. من حتی نمی‌تونم سی ساله شدن خودم رو تصور کنم. با خودم می‌گم اووو من چجوری دووم بیارم؟ باید چی کار کنم؟ هنوز نمی‌دونم دقیقا چرا باید ادامه بدم و بمونم. فقط انجامش میدم!

زندگی‌ست این:

نه به‌جای ماندن است و نه به‌جای رفتن،

به‌جای حیرت است،

می‌مانیم و نمی‌دانیم چرا.

ــ‌اخوان‌ثالث

واقعاً نمی‌فهمم چرا این بحران هویت، این حس سردرگمی، ریشه‌ای حل نمی‌شه؟ گاهی فکر می‌کنم خانواده و جامعه باهام چی کار کردن که ناخودآگاهم این‌قدر نسبت به آینده منفی و ناتوان شده و انقدر می‌ترسم از آینده‌ای که نیومده و نمی‌تونم حتی حدس بزنمش، که سعی می‌کنم کمتر بهش فکر کنم. ـــ‌تراپیستی که چند ماه پیش باهاش جلسه می‌ذاشتم درباره این فرار از آینده و مشخص نکردنش چند بار بهم هشدار داد‌ــ چرا انقدر احساس پیری و میل به تموم شدن دارم در حالی که هنوز حتی به آغاز حقیقی‌ای نرسیدم؟..

چه کسی گفته که پیری غم‌انگیز است؟

پیر آن است که دلش خسته و تاریک شود

و اگر شوق تماشای سحر در دل نیست

پیرمردی‌ست ولو بیست‌ساله باشی

ــ‌قیصر

*پ‌ن: بالاخره خرداد اومد و خیلی ناراحتم.